#فرشته_نجات_پارت_176
سهم من از بفض نگاه تو
خواستم بیام ، اما دیگه دورم
از تو و از قلب بی گناه تو
خیلی پشیمونم حلالم کن
با تو عشق تو بدجوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره
این حقمه خیلی خطا کردم
باراد ) از نام های اصیل ایرانی ( برادر بارانه پیشش رفت و او را بلند کرد : بسه سروش خودتو عذاب
نده ... پاشو بریم
سروش : بی باران ؟
باراد به سختی اشکش را کنترل کرد : سروش بارانه همیشه پیش توئه ... اون تو رو خیلی دوس داره من
مطمئنم هیگوقت تنهات نمی زاره ... پاشو عذابش نده
سروش : منم دوسش داشتم چرا اون داره منو عذاب میده ؟! ...
باراد : رفتن اون دست خودش نبود
سروش : اگه اون نمی رفت آلمان ...
باراد : اون فقط می خواست یه مدت اون جا بمونه تا گذشته رو فراموش کنه ... می خواست برگرده
سروش : اما دیگه بر نمی گرده ... بدون من رفت ... بی معرفت ... دلم تنگ میشه براش باراد ... دلم
خیلی تنگ میشه ... واسه خنده هاش ... خنده های قشنگش ... زندگیه من بودن ... بی اون ... مگه میشه
؟ ... نمیشه ... نمیشه بدون اون ... بدون حس بودنش ... باران ...عزیزم آخه چرا بی من رفتی ... خدایا
منو می بردی جاش ... گل من فقط بیست و سه سالش بود ... هنوز زود بود ... زود بود بخواد بره .
باراد سرش را در آؼوش گرفته بود و هر دو گریه می کردند ...
سزامه ... این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سزامه ... این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ... همه ی خاطراتمونو یک جا پر پر کنم
سزامه ...
با زور سروش را به خانه بردند ... نمی خواست برود و مرتب می گفت : بارانم این جاست من کجابرم
... اون می ترسه ... اون از تاریکی می ترسه
مادرش با گریه گفت : دختره الان چهل روزه این جاست ... عادت کرده
سروش باز هم گریه کرد ... باراد و مهرام زیر بؽلش را گرفته بودند و به سمت ماشین می بردند ...
* * * * *
روز بعد بدون اینکه به کسی بگوید از خانه بیرون زد و راه بهشت زهرا را در پیش گرفت ... بالای قبر
بارانه نشست و به سنگ سیاه او زل زد ... حرفی نمی زد ... کم کم راه اشک هایش باز شد ... و باز هم
گریه ...
سروش : سلام بارانم ... خوبی ؟ ... من ؟ ... نه خوب نیستم ... خوب می دونی چرا ... تو همیشه خوب
بودی ... الانم اون بالا کنار خدا هستی ... تو مال این جا نبودی ... تو اهل زمین نبودی ... تو فرشته
بودی ... خدا اشتباهی تو رو فرستاد این جا که اینقدر زود برت گردوند ... اونم دلش واسه فرشته ی
مهربونش تنگ شد حتما ... اشک هایش را با دست گرفت : دیگه نمی خوام گریه کنم باران ... قول می
دم پسر خوبی باشم تا خدا زود تر منو بیاره پیشت ... تو هم بهش بگو زودی منو بیاره ...
باران کمکم کن تا بتونم دوریتو تحمل کنم باشه فدات شم ؟ ... هر شب بیا تو خوابم که دلم تنگ نشه برات
... منم هر روز میام این جا که تنها نمونی ... قول مردونه تو سخت ترین شرایط خودمو هر روز
برسونم پیشت ... نمی خوام دیگه بی وفا باشم ... دوست دارم عزیزم ... دستی روی قبر کشید و گل های
رز قرمزی را که آورده بود را پر پر کرد و دور اسمش گذاشت ... خم شد و روی اسمش را بوسه ای
زد و از جا برخاست : نمی گم خدافظ ... می گم به امید دیدار که زود تر ببینمت ... فردا میام پیشت .
آرام و با قامتی خمیده از آن جا دور شد ...
romangram.com | @romangram_com