#فرشته_نجات_پارت_175
این گریه نیست ، این سهمم از درده
سهم من از بفض نگاه تو
خواستم بیام ، اما دیگه دورم
از تو و از قلب بی گناه تو
قاب عکس او را در آؼوش کشید و صد بار و هزار بار صورت آن را بوسید ... دانه های درشت اشکش
روی قاب می چکید ...
زیر لب زمزمه کرد : باران من ... عمر من ... جات همیشه برام خالیه ... کاش زود تر می دیدمت ...
کاش اون سال از سر سفره عقد در نمی رفتم ... کاش قلم پام می شکست ... باران من پشیمونم ... باران
خیلی می خوامت ...
خیلی پشیمونم حلالم کن
با تو عشق تو بدجوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره
این حقمه خیلی خطا کردم
قاب در آؼوش داشت و چشم بست ... تک تک لیظه های با هم بودنشان پیش چشمش نمایان شد ...خنده
های او ... گریه های او ... دیوانه بازی های او ... شیطنت های خودش ... نگاه ها محجوب و مهربان
او ... دست ها پر محبتش ... آؼوش گرم و دوست داشتنی اش ...
بارانه : سروش تو خم شو من سوارت کولت شم
سروش : مگه من خرتم ؟
بارانه از کولش آویزان شد : هووو ... آقاهه بار آخرت باشه به شوهر محترم من توهین می کنیا ؟
سروش : چشم
بارانه : پس حالا خم شو
سروش چپ چپ نگاهش کرد و خم شد ... بارانه با ذوق سوار کولش شد و به ارامی به پهلوهایش
نواخت : برو حیوون ... برو !
سروش : افتابه خانوم اگه یه بار دیگه لگد زدی پیادت می کنم
بارانه : باشه باشه ... برو ...
لبخند تلخی صورتش را پوشاند : باران دلتنگتم ... دلتنگ نگاه های گرم و مهربونت ... نگاه محجوب و
پر از شرم و حیات که به هیشکی جز من ندادیش ... باران دلم تنگت شده نرفته ... بارانم ... باران
زندگیم ...
سزامه ... این تنهایی سزامه
که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سزامه ... این تنهایی سزامه
که پیش چشم تو ... همه ی خاطراتمونو یک جا پر پر کنم
سزامه ...
باران اون جا راحتی ؟ کسی اذیتت نمی کنه ؟ ناراحت نمی شی ؟ بی من خوش می گذره ؟ ... بی معرفت
تنهایی ؟! ... تنهایی میری سفر ؟ آره ؟! ... دیگه سروشو نمی خوای ؟
باز هم صدای بارانه : سروش بیشتر از همیشه می خوامت
سروش : پس چرا این جوری رفتی ؟ مگه نمی دونستی سروش بی تو هیچه ؟ هان ؟!
بارانه : ای خواست خدا بود
سروش : خدا چرا واسه من نخواست ... چرا نخواست من بیاد پیشت ؟!
بارانه : تو هم بالاخره یه روزی میای
سروش : من می خوام همین حالا بیام باران ... می خوام همین حالا بیام پیشت ... باران دلم تنگه ...
بیشتر از همیشه تنگه ... بیشتر از همیشه ...
به صورت او توی عکس خیره شد ... عکس را به سینه فشرد ... انگار بارانش واقعی بود ...
این گریه نیست ، این سهمم از درده
romangram.com | @romangram_com