#فرشته_نجات_پارت_174

مهرام : لباستو عوض تا بریم

سروش : کجا ؟

مهرام : مگه جواب سوالتو نمی خوای ؟

سروش : چرا

مهرام : پس بپوش

سروش : من تا ندونم کجا قراره برم جایی نمیام

مهرام داد زد : گفتم بپوش تا بفهمی





از صدای دادش بهروز سراسیمه نزدیکشان شد : چی شده ؟

مهرام : ما داریم می ریم شما هم می یاید

بهروز : آره میام ...

هر سه از خانه بیرون زدند و سوار ماشین شدند ... سروش در راه مدام سوال پیچشان می کرد اما هیچ

کدام جواب نمی دادند ...

سروش با دیدن مسیری که به بهشت زهرا منتهی می شد نگران پرسید : چیزی شدی ؟ واسه کسی اتفاقی

افتاده ؟ چرا جوابمو نمی دین ؟

بهروز : صبر داشته باش پسرم

سروش : دارین نگرانم می کنین

مهرام ماشین را پارک کرد : پیاده شو !

پیاده شدند و به سمت قطعه ی مورد نظر رفتند ...

* * * * *

ایلسا با دیدن قامت سروش که از دور می آمد نگران از جا بلند شد و با لکنت گفت : س سرو ... سروش

!

همه به جایی که ایلسا خیره شده بود نگاه کردند ... نگران شدند ... از عکس العمل او واهمه داشتند ...

سروش نزدیکشان شد و سلام کرد : این جا چه خبره ؟

همه ی کسانی که دور قبر نشسته بودند از جا بلند شدند ... نگاهشان به قبر بود ... سروش نزدیک قبر

شد ... نزدیک تر آمد ... بالای سنگ قبر ایستاد ... با ناباوری به اسم حک شده روی آن تکه سنگ سیاه

خیره ماند : بارانه بخشایش ! ...

زمزمه کرد : نه ... این نمی تونه حقیقت داشته باشه ... دروؼه ... چشم های پر از اشکش را بالا آورد

و به کسانی که به او نگاه می کردند گفت : دروؼه مگه نه ؟ ... تورو خدا بگید اینا همش یه بازی

مسخره اس ؟ ... آره من می دونم دروؼه ... اون ... اون خودش گفت که میاد پیشم ... بلند تر گفت : پس

چرا نمی گین دروؼه ... مگه من با شما نیستم ... به سمت مهرام رفت : مهرام تو بگو مگه نه همه ی

اینا دروؼه ... ها ... مهرام با گریه رویش را برگرداند ... سروش به طرؾ مادرش رفت : مامان تو





بگو ... تو رو خدا بگو دروؼه ... تو رو خدا ... با زانو به زمین افتاد ... صدای گریه ی مردانه اش بلند

شد ... آخه چرا ؟ چطوری ؟ کی ؟ ... چرا بدون من ؟ چرا بدون من رفت ... می خواست با دلم داغ

بذاره ؟ ... من که با دوریش داؼون شده بودم ... من داشتم دق می کردم ... پس چرا ... چرا بدون من

رفت ...

شکوه با گریه گفت : هواپیماش نقص فنی داشت ... سقوط کرد و آتیش گرفت ... همه ی مسافرا و

کارکناش مردن ... همشون !

سروش نالید : خدای من ... چهل روزه ... چهل روزه دارم بی بارانم نفس می کشم ... من بدون اون ؟!

از جا برخاست و با حالتی زار به سمت سنگ قبرش آمد و کنار آن نشست و به عکس خندان او خیره شد

: قربون خنده هات بشم بارانم جات خوبه ؟ آره ... چطور تونستی بی من بری ؟ من بی تو چکار کنم

حالا ؟ بی تو این جا ... باران منم می خوام بیام پیشت ... باران خیلی بی وفایی ... باران ... من فدات

بشم چرا رفتی ؟ آخه من بدون تو چطور زنده باشم ... باران تو رو خدا برگرد ... هرجا که می خوای

برو ... برو آلمان پیش عموت ... دیگه گریه نمی کنم ... دیگه نمی گم بمون ... فقط تو رو خدا برگرد

... باران تو رو خدا برگرد ... بزار حس کنم هستی و نفس می کشی ... بارانم ... قشنگم ... قربونت بشم

... کجایی ؟ من آخه چی کار کنم بی تو ... تو که نفس منی ...

romangram.com | @romangram_com