#فرشته_نجات_پارت_173


مهرام : نه عمو خودم دارم میام

بهروز : باشه منتظرم .

مهرام گوشی را قطع که ساؼر پرسید : کی بود ؟

بهروز : عمو بهروز ... سروش برگشته .

ساؼر : چی ؟

مهرام : سروش اومده ...

ساؼر با لب هایی لرزان گفت : حالا چی میشه ؟





مهرام : دارم می رم اون جا ... هنوز نمی دونه چی شده ...

ساؼر : باشه برو

مهرام : کم گریه کن ... باشه خانومی ؟

ساؼر : سعی می کنم

مهرام دستش را فشار داد و از او دور شد

* * * * *

زنگ در را فشرد و بهروز به سرعت زنگ را برایش باز کرد : اومدی ؟

مهرام : کجاست ؟

بهروز : رفت تو اتاقش

مهرام به سمت اتاق سروش رفت ... تقه ای به در زد صدای خسته ی سروش از پس آن بلند شد : بابا

خسته ام می خوام استراحت کنم

مهرام در را باز کرد و وارد شد : پسر جان یه ماه شمال بودی خستگیت در نشد ؟

سروش با شنیدن صدای او روی برگرداند و به او نگاه کرد : تویی ؟ فکر کردم باباست

مهرام : بله که منم ... یه ماهه رفتی معلوم نیست اون جا چه ؼلطی می کنی

سروش : با خودم بودم

مهرام : این جا نمی تونستی با خودت باشی ؟

سروش : نه ... به تنهایی نیاز داشتم

مهرام : می دونی تو این یه ماه و خورده ای که نبودی چه اتفاق هایی افتاده ؟

سروش : مهم نیست

در همین حین گوشی اش زنگ خورد ساؼر بود از اتاق خارج شد تا جوابش را بدهد ... سروش هم بعد

از او بیرون رفت خواست به طرؾ پله ها برود که صدای مهرام مانعش شد : نه سروش قرار نیست بفمه





... -

مهرام : می دونم اما اگه کسی نگه اونم نمی فهمه

... -

مهرام : نمی فهمه اگه شما ها جلوش خودتونو کنترل کنید نمی فهمه

... -

مهرام ک من نمی ذارم سروش بفهمه

... -

مهرام : نه دارم میام ... باشه خداحافظ

به عقب برگشت و با دیدن او در یک قدمی اش متعجب شد : تو کی اومدی ؟

سروش : با کی حرؾ می زدی ؟

مهرام : با ساؼر

سروش : چی بهش می گفتی ؟

مهرام : خوب یه آدم به نامزدش گی داره که بگه ؟!

سروش : اون چیه که من نباید بدونم ؟

مهرام به من من افتاد : هیچ هیچی !

سروش : مهرام به من دروغ نگو !


romangram.com | @romangram_com