#فرشته_نجات_پارت_162

با یادآوری آنها لبخندی روی لبش جای گرفت ...

درون وان قرار گرفت و دوش آب گرمی گرفت ...

ارشیا با ناراحتی توی آشپزخانه نشسته بود و سرش را در دست گرفته بود ... اتفاق شب قبل ناخواسته

بود و او زا این که خود را به راحتی در برابر ایلسا وا داده بود بسیار ناراحت بود ...

ایلسا لباس هایش را پوشید و وارد آشپزخانه شد با خجالت سلام گفت و روی صندلی نشست ... ارشیا سر

بلند کرد و به او نگاه کرد ... از جا برخاست به سمت در آشپزخانه به راه افتاد اما قبل از اینکه خارج

شود گفت : اتفاق دیشب ناخواسته بود ... تو نباید اون طور می اومدی جلوی من ... من یه مردم ! و به

شتاب بیرون رفت ... چند دقیقه بعد در خانه بسته شد و خبر از رفتن ارشیا داد ...

ایلسا سرش را روی میز گذاشت و با صدای بلند زد زیر گریه ...

* * * * *

یک هفته گذشت بدون اتفاق خاصی ... ارشیا بعد از آن روز رفت و تا سه روز از او خبری نبود وقتی

هم که آمد بدون اینکه با ایلسا حرفی بزند به اتاقش رفت تا روز بعد بیرون نیامد ... ایلسا هم مؽموم و

ناراحت به اتاق خود رفت ...

آخرهفته روز خواستگاری تلناز بود ... پارسا با ذوق و شوق فراوان آماده می شد جوریکه همه او را

دست می انداختند ... فرهاد از صبح همان روز به خانه ی آنه ها رفته بود تا کم و کسری نداشته باشند

...

ساعت هفت بود که زنگ در زده شد ... فرهاد و تارلا به اتفاق تیروانا به استقبال آن ها رفتند تلناز هم

پشت سرشان بود ... پارسا در کت و شلوار توسی رنگی به همراه پیراهن سفید ، خوشتیپ پشت سر بقیه

وارد شد ... تلناز و تارلا با همه ی خانم ها سلام و احوال پرسی و رو بوسی کردند ... تلناز با صدای

آرامی به پارسا سلام کرد و دست گلی را که در دست داشت از او

گرفت ... همه به داخل رفتند ...

بعد اندکی صحبت های متفرقه بحث اصلی را پیش کشیدند ... قرار بود آن ها هم مانند تارلا و فرهاد

نامزد بمانند تا وقتی که پدرشان را از قضیه آگاه کنند ... آن شب هر چه که یاسمن و یگانه اصرار کردند

که آن دو شماره ی پدر خود را بدهند ندادند و گفتند که خودشان خبر می دهند ... یاسمن از برخورد آن

ها ناراحت و شک برد که شاید آن ها دروغ می گویند اما حرفی نزد ...





وقتی از خانه ی آن ها بیرون آمدند رو به بقیه گفت : به نظرتون اینا مشکوک نمی زنن ؟ من که می گم

ریگی به کفششون هست وگرنه چرا باید شماره ی پدرشون رو به ما ندن ؟

پارسا ایستاد : عمه این چه حرفیه ؟ چه ریگی به کفششونه ؟

یاسمن : من چه می دونم حتما دارن دروغ می گن ؟!

پارسا : عمه !

یاسمن :چیه ... خوب راستش من سر ازدواج فرهاد هم زیاد راضی نبودم به خاطر خودش که فردا نگه

شما نذاشتین من با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم حرفی نزدم

پارسا : عمه خواهش می کنم ، شما بزرگتری احترامت واجب ولی لطفا تو زندگی من دخالت نکنید

یاسر : پارسا با عمت درست صحبت کن !

پارسا سرش را پایین انداخت و به سرعت از آن جا دور شد ...

یاسمن با ناراحتی گفت : مگه من چی گفتم ناراحت شد

آرش : خوب خانم چه کار بچه داری حالا بعد یه عمری از یه دختر خوشش اومده کاری می کنین که از

هرچی زن و زندگیه بیزار بشه

یاسر : حالا عیبی نداره بیاین بریم

بعد از رفتن خواستگاران تلناز به اتاقش رفت و زد زیر گریه ... تارلا هم پشت او وارد شد و کنارش

نشست : چی شده تلناز چرا گریه می کنی ؟

تلناز جوابی نداد ... تارلا او را در آؼوش گرفت : تلی ... خواهری ... به من نمی گی چی شده ؟

تلناز : تارلا !

تارلا : جانم !

تلناز : چه جوری به اون بگیم ؟ اگه یه وقت بگه به من ربطی نداره ؟

تارلا : اون منظورت باباست ؟

تلناز : حیؾ اسم پدر برای اون !

romangram.com | @romangram_com