#فرشته_نجات_پارت_161
ارشیا به او نگاه کرد : ممنون خیلی خوشکلن
ایلسا پلاک را گرفت و گفت : بده برات ببندمش ... واز جا برخاست و چشت سرش قرار گرفت ... پلاک
را بست و سرش را جلو برد و گردنش را بوسید ... بوسه ای تا عمق ارشیا را سوزاند ... دستانش را
دور گرردن او حلقه کرد و خودش را به او چسباند و ارشیا لرزید ... تنش گر گرفت از این همه نزدیکی
... و کنار گوشش زمزمه کرد : ارشیا ؟
ارشیا آرام جواب داد : هوم ؟!
ایلسا : برقصیم ؟
ارشیا : باشه !
ایلسا آهنگ آرامی در دستگاه گذاشت و به سمت ارشیا رفت ... ارشیا از جا برخاست و به او نزدیک شد
... ایلسا مقابلش ایستاد و به او چشم دوخت ... ارشیا سر تا پای او را نگاه کرد و نزدیکتر شد ... دست
در کمرش انداخت و او را به خود چسباند ... دل هر دو لرزید ...
منو حال نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بودتو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست.
نبینم این دم رفتن تو چشمات ؼصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
ایلسا تابی خورد و دوباره به آؼوش ارشیا بازگشت ... به چشمان آسمانی او خیره شد ... ارشیا فشاری به
به کمر او وارد کرد و او را بیشتر به خود نزدیک کرد و کنار گوشش زمزمه کرد : مرسی
ایلسا : قابل تو رو نداره
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آرومم که از مرگم نمیترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستی تو اتیشه
خودت پلکامو میبندی واین قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق بودتو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم رفتن تو چشمات ؼصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
بعد از پایان آهنگ ارشیا جلو آمد و لب های او را خیلی ناگهانی بوسید ... بوسه ای طولانی و شیرین ...
لب هایش از او جدا شد و نگاهش به چشم های او دوخته شد ... ایلسا با چشمانی خمار به او خیره شد ...
لب هایش نیمه باز بود ... و لب ها ی ارشیا لب های او را در بر گرفت ... بوسید و بوسید و بوسید ...
او را در آؼوش کشید و به سمت اتاق برد ... ایلسا در آؼوش ارشیا روی تخت قرار گرفت ... ارشیا لب
هایش را روی لب های او قرار داد و باز هم بوسید ... ایلسا هم راضی او را با لذت می بوسید ... جای
دستان ارشیا روی کمر و گردنش داغ شده بود ... هر دو اختیار از دست می دادند ... لب های ارشیا سر
خورد و به سمت گردنش آمد و دست ایلسا به سمت دکمه های لباس او رفت ... هر دو پر از نیاز بودند
... پر از حس خواستن ...
* * * * *
روز بعد با احساس درد شدیدی در کمرش از خواب بیدار شد ... نگاهی به دور و برش انداخت ... و با
دیدن موقعیت خود آه از نهادش برخواست ... لباس هایش دور اتاق پخش بود ... خجل و شرمنده از جا
برخاست و وارد حمام اتاق شد ... توی آینه ی حمام به خود نگاه کرد ... لب ها و شانه ها و بالای سینه
ی سمت راستش کبود شده بود ... ارشیا دیشب تا صبح کنار گوشش زمزمه های عاشقانه سر داده بود ...
romangram.com | @romangram_com