#فرشته_نجات_پارت_160
ساؼر : دیگه اما و اگر نداره بریم پولشو حساب کن
هر دو به سمت صندوق رفتند و پول لباس را حساب کردند ... بعد از خرید به سمت خانه رفتند ... تمام
روز را به تزیین دیوار و باد کردن باد بادک گذراندند ... چند ساعت قبل از آمدن ارشیا ساؼر که ایلسا
را آرایش کرده بود و همان را با زور تنش کرده بود به خانه ی خودشان بازگشت ...
ایلسا هیجان زده روی مبل ، درون آن فضای تاریک پذیرایی نشسته بود و به مرتب به ساعت نگاه می
کرد که صدای چرخیدن کلید را در قفل در شنید ...
ارشیا با دیدن خانه ی تاریک و سوت و کور متعجب شد ... کیفش را روی جا کفشی گذاشت و با صدای
بلند ایلسا را صدا زد : ایلسا ... ایلسا ... نیستی ؟
ایلسا پر استرس از جا برخاست و نزدیک ارشیا آمد و با دست کلید برق را زد و چراغ ها را روشن کرد
... ارشیا به عقب برگشت ...
* * * * *
آن شب یاسمن و ارش به همراه یگانه و مجتبی به خانه ی یاسر رفته بودند ... و ردباره ی موضوع
ازدواج پارسا حرؾ می زدند ... یاسر سر به سر پارسا می گذاشت و بقیه را می خنداند ...
یاسمن : پارسا جان بالاخره تو هم داری سر و سامون می گیری و مامانتو و از نگرانی در میاری ؟!
پارسا خندید و سرش را تکان داد ...
یاسر نگاهی به چهره ی سرخ شده ی او انداخت و گفت : آخی ... بچه ام داره خجالت می کشه ...
الهه به بازوی او کوبید : اذیت نکن بچمو ...
همه خندیدند ...
یگانه رو به او گفت : با پدر تلناز صحبت کردی ؟
الهه : نه ...
یاسمن : ما هنوز درباره ی فرهاد هم به اون نگفتیم
یگانه : بهتره شماره اش رو از تارلا بگیریم زنگ بزنیم بهش
یاسمن سرش راتکان داد : باشه ... حالا فردا که رفتیم خونشون شماره رو می گیرم
* * * * *
ارشیا بادیدن او چشم هایش گشاد شد ... ایلسا نزدیکش آمد و دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و
گونه اش را بوسید : تولدت مبارک
ارشیا متعجب به او چشم دوخت ... ایلسا دستش را گرفت و به سمت مبل برد و او را روی آن نشاند
سپس به آشپزخانه رفت و به همراه کیک کوچکی که به شکل قلب بود بازگشت ... آن را روی میز وسط
پذیرایی گذاشت و کنار ارشیا نشست ... ارشیا هنوز شوکه بود ... ایلسا شمع هایی که اعداد دو و نه را
نشان می داد روی کیک گذاشت و رو به او گفت : نمی خوای چیزی بگی ؟
ارشیا به او نگاه کرد ... نگاهش به سمت پاهای خوش تراش او افتاد که خود نمایی می کرد ... ایلسا
دستش را جلوی صورت او تکان داد ... ارشیا ... کجایی ؟
ارشیا دوباره به چشم هایش خیره شد : من ... نمی دونم چی بگم ؟
ایلساخندید : مگه من گفتن حرفی بزن ؟ ... بیا شمعا رو فوت کن ... و خودش شروع به خواندن کرد :
تولد تولد تولدت مبارک ... بیا شمعا رو فوت کن ... تا صدسال زنده باشی
ارشیا خم شد تا شمع ها را فوت کند که ایلسا زود تر جلو رفت و شمع هارا با یک فوت خاموش کرد و با
صدای بلند زد زیر خنده ...
ارشیا خندید و او را در آؼوش گرفت ... ایلسا به سینه ی او تکیه کرد ... بعد از چند دقیقه از او جداشد
وبا کارد و چنگالی که کنار کیک بود کیک را برید و هر دو مشؽول کیک خوردن شدند ... بعد از کیک
هم از پیراشکی هایی که ایلسا پخته بود خوردند و پس از آن چیپس و پفک و ذرت ...
پس از اینکه خوردنی ها تمام شد ایلسا ظرؾ های کثیؾ را به آشپزخانه برد و باقی نامده ی خوراکی خا
را در یخچال گذاشت سپس از پشت مبل کادویی را که از هفته ی قبل آماده ی کرده بود برداشت و مقابل
او گرفت : تولدت مبارک اشی مشی من !
ارشیا خندید و کادو را گرفت و آن را گشود ... با دیدن ست کامل افترشیو و ژل به همراه یک پلاک
آویز الله که پشت آن به انگلیسی حرؾ A درج شده بود شگفت زده شد ...
ایلسا با لبخند گفت : خوشت اومد
romangram.com | @romangram_com