#فرشته_نجات_پارت_159
حالا اومدی ولی دیره واسه یکیشدن
جای خالیتو گرفته بؽض حسرت پیش من
سروش بعد از قطع تماس سرش را روی زانوهایش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد ... به زمین و
زمان بد و بیراه می گفت ... مادرش صدایش را از بیرون می شنید و همراه او گریه می کرد ...
سروش عکس های بارانه از زیر بالشتش بیرون آورد و تک تک آن هارا می بوسید و می بویید ... او به
بارانه احتیاج داشت ... ناگهان از جا برخاست و پس از برداشتن سویچ ماشینش از خانه بیرون زد ...
* * * * *
جلوی درب خانهی بارانه پارک کرد و زنگ را فشرد ... مادرش با تعجب در را برای او باز کرد ...
سروش با چشمانی که خون از آن ها می بارید به او خیره شد : باران کجاست ؟
مادرش بی هیچ حرفی اتاق بارانه را به او نشان داد ... سروش به سمت اتاق او رفت ... بدون در زدن
وارد شد ... بارانه گوشه ی تخت مچاله شده بود و گریه می کرد ... سروش به سمت او دوید و در
آؼوشش کشید : بارانه ... عزیزم آروم باش ... چرا اینطوری گریه می کنی ؟ گریه هات داؼونم می کنه
... سرش را چند بار بوسید ... هر دو گریه می کردند ... هر دو عاشق بودند ... هردو دیوانه ی هم
بودند ... هر دو یکدیگر را می پرستیدند ... هر دو مجنون بودند ... اما ... !
سروش سر او را در دست گرفت و چشمان سرخ او خیره شد و اشک هایش جاری شد : عمر من ... این
مرواریدا رو واسه حروم می کنی مگه نمی دونی این چشما دنیای منن چرا می خوای داری این طوری
دنیامو بارونی می کنی ؟
بارانه نالید : سروش !
سروش پیشانی اش را به پیشانی او چسباند و در چشم هایش خیره شد : جونم !
بارانه در آؼوشش فرو رفت ... سروش او را سخت به خود چسباند و چشم بست ... بارانه سرش روی
سینه ی او بود و به صدای قلبش گوش می داد ... کم کم هر دو ارام شدند ... سروش سر بارانه را بالا
آورد و به او خیره شد : باران ... چرا می خوای بری ؟
بارانه : لازمه باید برم
سروش : دیگه نمیای ؟
بارانه : شاید
سروش : من تا ابد منتظرت می مونم ... تو میای باران ... من مطمئنم !
بارانه به چشم های او خیره شد ... سروش هم او را می نگریست ... صورت هایشان به هم نزدیک بود
... و نزدیک تر شد ... لب هایشان به هم رسید ... بوسه ای پر از عشق به لب های یکدیگر زدند ...
شاید آخرین بوسه بود ... شاید آخرین نزدیکی ... و شاید آخرین دیدار !
* * * * *
آخر هفته تولد ارشیا بود و ایلسا در تدارک جشنی برای او ... روز تولد او از صبح به همراه ساؼر به
بازار رفت تا وسایل مورد نیاز را تهیه کند ... ارشیا آن روز جلسه ای در کرج داشت و شب دیر می آمد
و این خیلی خوب بود ... می خواست جشن را دونفره برگذار نماید ... فقط خودش و ارشیا ...
اول از همه به قنادی رفت و سفارش کیک داد وسپس برای خرید لباس برای خودش به پاساژی دیگر
رفت ... ساؼر لباس کوتاه و دکلته ای که تا روی زانوهایش بود و کمر آن با نخ های نازکی به هم متصل
شده بود ... روی سینه و شکم لباس هم با مروارید و پولک تزیین شده بود نشانش داد ...
ایلسا با چشم های گرد شده به لباس و سپس به ساؼر خیره شد : ساؼر این چیه ؟ من لباس نپوشم که
سنگین تره
ساؼر لباس را به دستش داد و او را به سمت پرو هل داد : برو بپوش ببینم ... خوبه می خوای واسه
شوهرت بپوشی
ایلسا به ناچار به پرو رفت و لباس را پوشید ... لباس فوق العاده به او می آمد ... اما نمی توانست آن را
جلوی ارشیا بپوشد ... دودل بود برای خرید آن ... لباس را برداشت و بیرون آمد
ساؼر به کنارش رفت : خوب بود ؟
ایلسا : از خوب بودن که خوب بود اما ...
romangram.com | @romangram_com