#فرشته_نجات_پارت_153
پارسا : نه !
ایلسا : وای باورم نمی شه ... یعنی ممکنه ... اون کیه که تونسته قفل دل تو رو بشکونه ؟
پارسا خندید : ؼریبه نیست ... می شناسیش !
ایلسا : اون کیه ؟
پارسا : خواهر زن فرهاد !
ایلسا با جیػ گفت : تلناز ؟!؟!؟!؟
پارسا : آره !
ایلسا : په طوری آخه ؟
پارسا : خوب حس می کنم دوسش دارم
ایلسا خندید : اِی من قربون حس دوس داشتنت برم خودش نمی دونه ؟
پارسا : چرا دیروز بهش گفتم اما هنوز جواب نداده اگه ممکنه با مامان صحبت کنی زنگ بزنه بهش
ایلسا : حتما همین امروز می رم پیشش
پارسا : دستت درد نکنه
ایلسا : حالا از خودت پذیرایی کن ... به به چه خبر دست اولی می ترکونه به خدا ... باید بدم تو روزنامه
چاپ کنن که طلسم قلب سرگرد پارسا پاسدار شکسته شد !
پارسا خندید و مشؽول خوردن شربتش شد ...
پارسا تا نزدیکی های ظهر آن جا بود و سپس به اداره رفت و ایلسا باقس درس هایش را خواند ...
* * * * *
در آشپزخانه مشؽول آشپزی بود که صدای باز شدن در بلند شد فهمید که ارشیا آمده ... ارشیا از اپن به
او که در حال پختس ؼذا بود خیره شد : سلام
ایلسا برگشت : سلام اومدی ؟
ارشیا : آره ؼذا چیه ؟
ایلسا : ماکارونی
ارشیا : آماده است ؟
ایلسا : یه ربع دیگه آماده میشه
ارشیا : خوب من میرم تو اتاقم آماده شد صدام کن
ایلسا : باشه برو
ارشیا وارد اتاقش شد و با همان لباس بیرون روی تخت افتاد و به خواب رفت ...
یک ربع بعد ایلسا ؼذای را توی دیس کشید و ارشیا را صدا زد : ارشیا ... ارشی ... ؼذا آماده است بیا
... لیوان ها و پارچ دوغ را روی میز گذاشت و دوباره داد زد : اشی مشی پس کجا موندی الان ؼذا یخ
می کنه ؟!
وقتی دید خبری از ارشیا نشد از جا برخاست و به دنبالش رفت در را زد ولی صدایی نشنید ... آهسته در
را گشود و وارد شد ... بادیدن ارشیا که با همان لباس های بیرونش به خواب رفته بود لبخندی زد و
کنارش لبه ی تخت نشست ... دست در موهایش کرد و آن ها را نوازش داد ... نرم نرم بودن ... چقدر
تو خواب خوشکل و معصوم بود ... مثل بچه ها ...
خم شد و گونه اش را بوسید و به آرامی از اتاق بیرون رفت ... ؼذای ارشیا را به قابلمه برگرداند و
ؼذای خودش را خورد و دوباره شروع به تست زدن کرد ...
* * * * *
عصر همان روز به همراه ارشیا تلویزیون نگاه می کردند که یک دفعه گفت : راستی امروز پارسا اومده
بود این جا
ارشیا به سمتش برگشت : پارسا ؟ چی کار داشت ؟
ایلسا ریز ریز خندید : می خواد زن بگیره
ارشیا : جدا اً ؟ کی رو می خواد بگیره ؟
ایلسا : خواهر تارلا ، تلناز ... اصلا باورم نمی شه پارسا بالاخره داره زن می گیره ... زن دایی بفهمه
romangram.com | @romangram_com