#فرشته_نجات_پارت_152

تلناز بعد از رفتن گارسون گفت : نمی خواید شروع کنید

پارسا : اول ؼذا ...

بعد از خوردن ؼذا پارسا شروع کرد : می دونید تلناز خانوم من می خواستم ... از شما ... خواستگاری

کنم ... ببخشید یه دفعه گفتما خوب مقدمه چینی بلد نیستم





تلناز با تعجب گفت : چی ؟ خواستگاری ؟ از من ؟

پارسا : بله ... من مدتی که مشهد بودیم احساس کردم از شما خوشم اومده

تلناز : چرا من ؟ شما درباره ی من چیزی نمی دونید من نمی تونم با شما ازدواج کنم

پارسا : چرا حتما به خاطر این که یه بار ازدواج کردید ؟ درسته ؟

تلناز با تعجب گفت : شما می دونید ؟

پارسا سرش را تکان داد : بله مامان بهم گفت ... خواهرتون همه چیزو برای فرهاد تعریؾ کرده ... اما

من مشکلی با این موضوع ندارم ... می دونید من الان سی و شش سالمه و تا الان به جز یک بار طرؾ

هیچ دختری نبودم ...اون یک بارم بچگی کردم ... ا.ن زمونا بیست و یکی دوسالم بود با یکی از

همکلاسی هام دوست شدم ... فکر می کردم خیلی دوسش دارم یه مدت با هم بودیم اما بعدش یه روز

اونو با یه مرده دیگه دیدم ... خوب اون روزا خیلی حالم بد بود به جز سپیده و ساؼر و ایلسا کسی نمی

دونست ... البته اونا اون زمان بچه بودن اما خیلی خوب درکم می کردن ... الان که دارم فکر می کنم

می فهمم جس اون روزام فقط یه هوس زود گذر بوده

تلناز : من نمی تونم

پارسا : ببنید من الان حس می کنم شما رو دوس دارم ... باور کنید ... من نه جمله های عاشقانه بلدم نه

حرفایی که دختر پسرا به هم می زنن ... فقط می تونم بگم تموم سعی ام رو می کنم تا خوشبختتون کنم

... خانوادم هم مشکلی با این موضوع ندارن ... تازه مادرم از خداشم هست که من ازدواج کنم

تلناز با شرم گفت : من ... نمی دونم الان چی باید بگم

پارسا : خوب می تونید فکر کنید و جوابمو بعد بدید ...

وقتی مقابل شرکت او را پیاده کرد گفت : منتظر جوابای خوبم ...

تلناز لبخند پرخجالتی زد و زیر لب خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد ... پارسا با نگاهش او را تا در

شرکت بدرقه کرد و بعد گاز داد و رفت ...

* * * * *

روز بعد ساعت هشت بیدار شد و تا درس ها را مرور کند ... ارشیا ساعت هفت و نیم به شرکت رفته

بود ...





مشؽول حل کردن سوالات کنکور دوسال پیش بود که زنگ خانه زده شد ... از جا برخواست و به سمت

آیفون رفت ... پارسا بود در را برایش گشود و به سمت اتاقش رفت و لباس هایش را عوض کرد ... در

آپارتمان را باز کرد و پارسا وارد شد : به سلام جناب سرگرد مهربون ... از اینورا ... راه گم کردی ؟

پارسا دسته گل توی دستش را به دست او داد : سلام ...

ایلسا : ممنون ... بیا تو ...

پارسا داخل شد و ایلسا به آشپزخانه رفت و با یک سینی شربت و یک ظرؾ شیرینی برگشت ... آن ها

را جلوی پارسا گذاشت و روی مبل کناریش نشست : چه خبر ؟ دایی و زن دایی خوبن ؟

پارسا : اوهوم ... داشتی درس می خوندی ؟

ایلسا : آره هفته ی دیگه کنکوره .. شربت بخور

پارسا لیوان شربت را در دست گرفت و کمی از آن خورد .

ایلسا : از این ورا ؟

پارسا خندید : راستش اومدم یه درخواستی ازت بکنم ... خوب نمی تونستم خودم به مامان بگم

ایلسا : چی ؟

پارسا : خوب من از یه دختر خوشم اومده

ایلسا جیػ خفیفی کشید : چییییی؟!؟!؟!؟

پارسا : از یه دختر خوشم اومده می خواستم باهاش صحبت کنی و به مامان بگی که بریم خواستگاری

ایلسا : شوخی می کنی ؟

romangram.com | @romangram_com