#فرشته_نجات_پارت_154

از خوشی سکته می کنه !

ارشیا : مگه نمی دونه ؟

ایلسا با خوشی خندید : نه پارسا اومده بود تا من برم باهاش صحبت کنم بچم خجالتیه

ارشیا : خود دختره هم میدونه ؟

ایلسا : میگه باهاش صحبت کردم اما هنوز جواب نداده ... تازه چرا قبول نکنه همه از خداشونه پارسا

بره بگیرشون

ارشیا : تو چی ؟ از خدات نبود ؟

ایلسا با تعجب نگاش کرد : چی می گی تو ؟ عقل تو کله ات هست ؟ پارسا دوبرابر من سن داره





ارشیا : اگه کوچیکتر بود چی ؟

ایلسا با شیطنت گفت : خوب اون موقع وضع فرق می کرد

ارشیا : حاضر بودی باهاش ازدواج کنی ؟

ایلسا : بله که حاضر بودم پارسا به این خوبی و آقایی

ارشیا حس بدی داشت با اخم گفت : خوب چرا جای اینکه خودتو به من قالب کنی نرفتی از اون

خواستگاری کنی ؟

ایلسا که از ؼیرتی شدن او ؼرق لذت شده بود گفت : خوب اون نیومد جلو تو اومدی

ارشیا سرش را برگرداند و به تلویزیون خیره شد ... ایلسا با خنده دست دور کردنش انداخت و گفت :

آخی ... اشی مشی جونم الان ؼیرتی شده ؟

ارشیا سعی کرد او را از خود دور کند : نخیر ؼیرتی واسه چی ؟ مگه من چه تعهدی نسبت به تو دارم ؟

ایلسا محکم تر گردنش را چسبید : نسبت از این مهم تر که همسرمی ؟

ارشیا پوزخند زد و ایلسا محکم به کمرش کوبید

ارشیا : چیه دیوونه ؟ باز جنی شدی ؟

ایلسا ؼش ؼش خندید : به تو چه شوور خودمه دوس دارم بزنمش

ارشیا دست های او را از گردنش باز کرد : برو بابا !

ایلسا با خنده دست برد سمت کمرش و شروع به قلقلک دادن او کرد ... ارشیا با خنده سعی می کرد او

را از خود دور کند : ایلسا نکن ... می گم نکن ... اِاِ ا دختر الان خرابکاری می کنم رو مبلا ؟

ایلسا بلند تر خندید : ا نی نی چوچولو شدی ؟

ارشیا با دست دست های او را به شدت پس می زد : نکن دیگه ... ایلسا !

ایلسا خندید و گفت : جانم !

ارشیا به نفس نفس افتاد و بالاخره ایلسا دست برداشت و با خنده رو به روی ارشیا نشست : حالت جا

اومد ؟

ارشیا نیم خیز شد و ایلسا با جیػ فرار کرد ...





* * * * *

روز بعد ایلسا همراه با ارشیا از خواب بیدار شد و ارشیا او را به خانه ی یاسر رساند و قرار شد که

خودش هم به دنبالش برود ... ایلسا از او خداحافظی کرد و زنگ در خانه ی دایی اش را فشرد ... زن

دایی اش آیفون را جواب داد : بله ؟ ... تویی ایلسا ؟

ایلسا با خنده گفت : آره زن دایی جونی در وا کن .

الهه در را گشودو وارد حیاط خانه شد ... خانه حدودا پانصد متر بود که حدودا نود متر آن را حیاط

تشکیل می داد ... وارد ساختمان شد و با صدای بلندی سلام کرد : سلااااااااااااام به اهل خونه ی دایی

یاسر !

الهه با لبخند او را در آؼوش گرفت : سلام عزیزم خیلی خوش اومدی

ایلسا سرش را تکان داد و به داخل نگاهی انداخت : دایی نیست ؟

الهه : نه رفته یه سر شرکت ... بیا تو چه عجب تو یه سر به ما زدی ؟

ایلسا : یه خبر دست اول براتون دارم ... اگه بشنوین از خوشی ؼش می کنین

الهه : چی ؟

ایلسا : زن دایی جان اول برو یه شربتی چایی چیزی بیار گلویی تازه کنم بعد !

romangram.com | @romangram_com