#فرشته_نجات_پارت_148

واسه ی زندگیه مشترک ... تو چه مطلوب بودی

تو چه مطلوب بودی ...

چه جوجویی بودی ... وای چه هلویی بودی

چه جیگر خوشکل و ناز و خوش بر و رویی بودی

چه جیگر خوشکل و ناز و خوش بر و رویی بودی

عاشق چشماتم ولی رفتی نگام نکردی ، هی

این همه صدات زدم و گوش به صدام نکردی

رفتی نگام نکردی گوش به صدام نکردی

خودمو کشتم و تو یه بوس از لبام نکردی

خودشو کشت چه طو یه بوس از لباش نکردی

ایول به وَله وَله وَله تو ای جا بخورم بخورم جیگرتو

ایول به وَله وَله وَله تو ای جا بخورم بخورم جیگرتو ...

ارشیا مقابل رستورانی پشت بقیه ماشین ها نگه داشت و ضبط را خاموش کرد : پیاده شو بریم واسه

ناهار

ایلسا دکمه های مانتویش را که باز کرده بود بست و از ماشین پیاده شد ...

برای ناهار شیشلیک سفارش دادند و مشؽول شدند ... بعد از ناهار دوباره به راه افتادند ... ایلسا که

حسابی خسته شده بود صندلی ماشین را خواباند و به خواب رفت ...

ساعت ده شب بود که به تهران رسیدند ... از هم خداحافظی کردند و هر کدام به سمت خانه های خود

رفتند ... .





* * * * *

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد ... نگاهی به هستی که ارام و معصوم کنارش خوابیده بود

انداخت ... پوفی کشید و از جا برخاست ... نگاهش روی تقویم خیره ماند ... چهارم اردیبهشت هشتاد و

هشت بود ... امروز روز دادگاه داشت ... پس از خوردن صبحانه اش هستی را که هنوز در خواب بود

بؽل کرد و از خانه بیرون زد ... ابتدا هستی را به خانه ی اردلان برد و سپس به دادگاه خانواده رفت ...

آقای مهدوبان وکیلش جلوی درب ورودی منتظرش بود ... سلامی به او کرد و با هم دست دادند و وارد

شدند ... هلنا به همراه همان پسر آمده بود ... ارسلان از شدت عصبانیت دندان هایش را به هم سایید و

دست هایش را مشت کرد ... هنوز باورش نشده بود که زندگی مشترکش به پایان رسیده ...

هلنا پوزخند به لب به او خیره شده بود ... پس از اینکه اسمشان را صدا زدند داخل رفتند ... در جایگاه

خودشان جای گرفتند ...

مهدویان پوشه ی محتویات عکس و فیلم را هم ضمیمه ی پرونده کرد ... همه چیز علیه هلنا بود ...

رابطه با مرد ؼریبه با وحود داشتن همسر و عدم تمکین او دو جرم بالا برای او بود ... قاضی با توجه

به مدارک و شواهد بدون اینکه ذره ای از مهریه را به هلنا دهند حکم طلاق را صادر کرد و سرپرستی

هستی را هم به ارسلان داد ...

ارسلان نگاه پیروزمندانه ای که در عمق آن درد و رنج به خوبی نمایان بود به هلنا انداخت و از دادگاه

خارج شد ...

* * * * *

ساؼر با دیدن مؽازه ی نقره فروشی به مهرام گفت : مهرام بیا بریم این تو

مهرامپشت سرش وارد مؽازه شد ... ساؼر از بدو ورودش سرویس گردنبند و گوشواره ای چشمش را

گرفت : مهرام بیا ... اون سرویسو ببین ... قشنگ نیست ؟

مهرام : چرا اگه خوشت اومده بخریمش

ساؼر به فروشنده گفت : آقا لطفا اون سرویس رو بیارین !

فروشنده سرویس را آورد و هر دو از نزدیک آن را دیدند و خوششان آمد ... پس از حساب کردن پول

آن بیرون آمدند





مهرام رو به ساؼر گفت : بریم خونه رو ببینینم ؟

ساؼر سرش را تکان داد ... خانه ای که مهرام برای ازدواجشان در نظر گرفته بود واحدی دویست و ده

romangram.com | @romangram_com