#فرشته_نجات_پارت_149


متری از یک آپارتمان شونزده طبقه واقع در فرمانیه بود ...

جلوی در از ماشین او پیاده شدند و وارد ساختمان شدند ... خانه ی مورد نظر در طبقه ی ده بود ... هر

دو وارد آسانسور شدند و دکمه ی طبقه ی ده را فشردند ...

وارد خانه شدند و قسمت های محتلؾ آن را دیدند ... خانه تازه رنگ شده بود و بوی نفت و رنگ می داد

... از در خانه راه روی باریکی بود که انتهای آن به هال و کمی آن طرؾ تر آشپز خانه و مقابل آشپز

خانه دست شویی قرار داشت ... چهار اتاق خواب توسط پنج پله از پذیرایی جدا می شد ... که دو تای

آنها کنار هم و دوتای دیگر روبه ی آن ها به فاصله ی حمام از هم قرار داشتند ...

سالن پذیرایی نسبتا بزرگ بود و گوشه ای از آن شومینه ی زیبا و سنگ کاری شده ای قرار داشت ...

ساؼر رو به مهرام گفت : این جا خیلی خوشکله ولی بزرگ نیست ؟

مهرام او را در آؼوش گرفت : نه ... تازه موقعی که می خواستیم بخریمش مامان می گفت کوچیک هم

هست ... این جا نصؾ خونه ی مهداد هم نیست

ساؼر : خوب اون خونه اش ویلاییه این جا آپارتمانه

مهرام گونه اش را بوسید و گفت : خونه ی ویلایی که سهله یه قصر برات می خرم

ساؼر خندید : نمی خواد از این ول خرجیا بکنی ! و خود را از آؼوش مهرام بیرون کشید که مهرام

بیشتر او را چسبید : کجا خانوم خانوما !

ساؼر : ا نکن مهرام ولم کن

مهرام او را به دیوار تکیه زد و گفت : نچ من تازه گیرت آوردم فکر می کنی به این راحتیا ولت می کنم

و با دست شالش را باز کرد

ساؼر : مهرام الان مانتوم رنگی میشه

مهرام زیر گوشش را بوسید و کنار گوشش زمزمه کرد : نه دیوار خشک شده و دوباره گوشش را بوسید

.

ساؼر خندید : نکن مهرام قلقلکم میاد ...

مهرام دوباره گوشش را بوسید و ساؼر ؼش ؼش خندید و با دست او را به عقب هل می داد





مهرام سرش را بالا آورد و گونه اش را بوسید و او را به آؼوش خود کشاند و سرش را به روی سینه ی

خود قرار داد ... قلبش مرتب و به صورت ریتم می زد ...

ساؼر دست هایش را به دور کمر او حلقه کرد و خاموش ماند ...

* * * * *

ایلسا از صبح مشؽول تست زنی بود تنها یک هفته تا امتحان ارشد باقی مانده بود ... تمام جزوه ها و

کتاب هایش را دورش ریخته بود و از هر کدام مقداری می خواند و تست ها را تند و تند جواب می داد

... گاهی هم از سینی پر از خوراکی که کنارش بود چیزی می خورد ...

ارشیا کلید انداخت و در را گشود و از دیدن ایلسا که وسط پذیرایی پهن شده بود ودورش پر از کتاب و

برگه و خوردنی بود تعجب کرد ...

ایلسا با دیدن او گفت : ا اومدی ؟ بیا این جا این سوال رو برام توضیح بده بلدش نیستم

ارشیا : اولا سلام دوما بذار لباسمو عوض کنم و یه آب به سر و صورتم بزنم ... توهم پاشو یه چایی برام

بیار تا بیام

ایلسا : دستمزد می خوای ؟

ارشیا : پس چی ؟ کی رو دیدی که مفتی مفتی واسه کسی کار کنه ؟

ایلسا از جا برخاست و گفت : هیچکی

ارشیا : پی تا چایی بیاری من اومدم

ایلسا : شربت نمی خوای ؟

ارشیا : نخیر چایی ؟!

ایلسا وارد آشپزخانه شد و چایی ساز به برق زد ... ارشیا پس از تعویض لباس و شستن دست و

صورتش در کنارش جای گرفت : بده ببینم چی اشکال داری ؟

ایلسا سوال را جلویش گذاشت : این هر چی می کنم حل نمیشه

ارشیا سوال را خواند وگفت : از کجا آوردیش ؟

ایلسا : سوالای کنکور ارشد پارساله


romangram.com | @romangram_com