#فرشته_نجات_پارت_143


ایلسا : خوب چون الان نرخ بنزین بالا رفته و ما هم باید بنزین آزاد بزنیم نفری نیم لیتر بنزین به ما بدید

بردیا : برو گمشو ... چیز بهتری نبود بخوای ؟

ایلسا : نه ... هم به صرفه است هم کارآمد

بردیا : دیوونه !

* * * * *

دومین جرقه ! ...

از نیمه شب گذشته بود که از جا برخاستند و برای استراحت به اتاق های خود رفتند ...

ایلسا روی تخت دراز کشیده بودند ... ارنفس هایس ارام ارشیا می فهمید که به خواب رفته ... سرش را

چرخاند و به ارشیا که به پهلو و رو به او خوابیده بود خیره شد ... حاضر بود تمام عمر خود را برای

یک لحظه با او بودن بدهد ... برای یک لحظه داشتن او ... با خودش زمزمه کرد : می دونم موندنی





نیستی ، می دونم دوسم نداری ، می دونم هنوزم شرمینو می خوای ، می دونم با من یکی نیستی ، می

دونم اهل دل نیستی ، می دونم حتی اگه منم نخوام می ری ... اما می خوام باهات خوشبخت باشم ارشیا ،

همین مدت کم ... نمی خوام وقتی رفتی حسرت روزای با تو بودنو بخورم ... فردا ، فرداست ... حتی

اگه نباشی ... مهم امروزه ... امروزه که به یمن حضورت زیبا و دوست داشتنیه ...

می خوام مال من شی ارشیا ... شاید موفق شدم ، به اینکه تو هم یه روز دوسم داشته باشی ، یه روزی

قلبت فقط و فقط واسه من بتپه ...

موهای ارشیا را نوازش کرد ... ادامه داد : می ترسم ، می ترسم دوریت از پا درم بیاره ... از لحظه

هایی که نیستی ... اون لحظه ها دنیا نیست ... من نیستم ... اما من با وجود دونستن اینا دوست دارم باز

هم می خوام واسه داشتنت تلاش کنم ... حتی اگه بیهوده باشه ... بازم می خوامت

صورتش را جلو برد و گونه ی ارشیا را بوسید ... دوباره ... و سه باره ...

خودش را پیش برد و سرش را بر سینه ی او نهاد ... دست هایش به دور کمر ارشیا لؽزید و به دور آن

حلقه شد ... چشم بست و عطر او را به نفس کشید ... با بازوانش فشار خفیفی به کمر او وارد کرد و

تنگ تر به او چسبید ... مست بود ... و مدهوش !

آهسته ی روی سینه اش را بوسید ... بالاتر ... بالاتر ... زیر گلویش ... گردنش ... چانه اش ...

ارشیا چشم هایش به شدت روی هم می فشرد تا ایلسا از بیدار بودنش آگاه نشود ... اگر ایلسا همین طور

ادامه میداد امکان داشت که اختیار از دست دهد ... بالاخره او یک مرد بود به همراه یک سری نیاز های

روحی !

ایلسا دستش را نوازش گرانه روی کمر ارشیا می چرخاند و گاهی هم سینه و زیر گلوی او را می بوسید

... و با هر بوسه آتشی به جان ارشیا می کشاند ...

بالاخره خواب بر چشم هایش ؼلبه کرد و کم کم به خلسه ای شیرین فرو رفت ...

* * * * *

صبح روز بعد به بازار هاو پاساژ های مشهد رفتند ... ایلسا به همراه ارشیا جلوتر از همه بودند ...

گاهی که شرمین یا شمین به کنارشان می آمد ایلسا چنان به آن ها می پرید که ارشیا خنده اش می گرفت

و آن ها هم دمشان را روی کولشان می گذاشتند و می رفتند ...

ایلسا رو به او گفت : اشی مشی ما بریم اون پاساژ بؽلیه ؟





ارشیا : خوب ما که داریم با بقیه میریم

ایلسا : نه جدا بریم ...

ارشیا نگاهش کرد و ایلسا گفت : ا این طوری نگام نکن بیا بریم دیگه

ارشیا سرش را تکان داد و به فرهاد که تقریبا پشت سر آن ها بود گفت : ما داریم میریم اون یکی پاساژ

اون جا که اومدین خبرمون کنین

فرهاد : خوب چه دردتونه صبر کنین با هم می ریم دیگه

ارشیا : این نی نی کوچولو گیر داده

فرهاد خندید : این نی نی کوچولوی ما همیشه ساز مخالؾ می زنه

ایلسا کمر ارشیا را نشگون گرفت که دادش درآمد : آی چی می کنی ؟


romangram.com | @romangram_com