#فرشته_نجات_پارت_144
ایلسا : تا تو باشی منو مسخره نکنی ... بیا بریم .
هر دو به سمت درب خروجیه پاساژ رفتند ... همان طور که داشتند مؽازه ها را نگاه می کردند چشمش
به یک خرس بزرگ شاسخین که لباس صورت رنگ مخصوص خواب به همراه کلاه منگوله دار به تن
کرده بود تقریبا هم قد خودش بود ... دست ارشیا را کشید و گفت : هی ارشیا
ارشیا : چیه ؟
به عروسک اشاره کرد : من اونو می خوام
ارشیا با تعجب نگاهی به عروسک سپس به او انداخت : بچه شدی ؟
ایلسا : نه مگه فقط بچه ها عروسک دارن بیا بریم بخر و او را به دنبال خود به داخل مؽازه کشاند ...
علاوه بر خرس یه جعبه ای که شامل سوسک و مارکولک و موش های کوچک بود برداشت ...
پس از حساب کردن پول آن بیرون آمدند ... پس ساعتی گشت و گذار به کافی شاپی که همان نزدیکی
بود رفتند ... ارشیا هم تلفنی به بقیه خبر داد ...
ایلسا مشؽول خوردن بستنی اش بود که دستی به کمرش خورد .... با عثبانیت برگشت و با چهره ی پر
خنده ی بردیا رو به رو شد : اِی بی معرفت تنها تنها ؟
ایلسا : هم چین تنها هم نیستم ارشیا باهامه
بردیا کنارشان نشست : ایش ... گیر کنه تو گلوت این شوهر ! منم می خوام
ایلسا خندید : شوهر ؟
بردیا به سرش زد : بستنی می گم خره !
ایلسا : خوب چرا به من می گی برو بخر !
بردیا : I don't have any money
ایلسا : جان ؟!
بردیا : می گم پول ندارم
ایلسا : اینو که خودم می دونم ... تو چه دکتری هستی که پول یه بستنی چهر تومنی رو نداری ؟
بردیا : خرج زندگی پول نمی ذاره تو دست ما
ایلسا : آره نیست تو سه تا زن و شش تا بچه داری ... بالاخره خرج دارن !
بردیا : بله دیگه ... میدونی خرج ماهیانه چقدر می دم به ملیحه )زن با نمک و زیبا ( ... یا چقدر پول
کلاس ایروبیک و یوگای اختر ) ستاره ( ... یا نه چقدر پول کلاس آشپزی و هنر های دستی و زبان
بلقیس )نام ملکه ی شهر صبا ( رو میدم ؟! اکبر ) بزرگتر ( و تقی ) پرهیزگار ( و جبار ) متکبر ( و
قاسم )قسمت کننده ( و جاسم ) بزرگ ( و خاتون ) زن بزرگ منش ( و نصرت ) یاری دهنده ( دیگه
بماند ؟!
ایلسا با خنده به کمرش کوبید : ساکت شو دیوونه یکی بشنوه چی فکر می کنه با خودش ؟!
بردیا : مگه دروغ می گم ؟
ایلسا : ا ... بردیا ! همینا رو بگو ببینم کی میاد بهت زن میده !
بردیا : باشه باشه دیگه دروغ نمی گم
ایلسا خندید و باقی بستنی اش را خورد ...
بردیا نگاهی به خرس که کنار صندلی به حالت ایستاده قرار داشت انداخت و گفت : سلام عرض شد !
ایلسا متعجب نگاهش کرد ... ارشیا آرام می خندید
ایلسا : به کی سلام کردی ؟
بردیا : به این آقا خرسه ... چرا زود تر نگفتی ایشون هم این جا حضور دارن ؟
ایلسا خندید : بردیا مطمئنی امروز سرت به جایی نخورده ؟ زیادی زرت می زنی ؟
بردیا : نه حالم خوبه خوبه !
ایلسا : کاملا پیداست ... یادم باشه این دفعه که رفتم حرم دعا کنم خدا یه عقلی تو اون کله ات بندازه
بردیا : عقل که دارم دعا کن خدا یه زن خوشکل تو دامنم بندازه !
ایلسا زد زیر خنده : بردی جونم دامن کردی پات ؟!
ارشیا هم زد زیر خنده
بردیا : درد ! زن و شوهر نشستن این جا دارن به من می خندن
romangram.com | @romangram_com