#فرشته_نجات_پارت_142
همه به این دفاع او خندیدند ...
ایلسا با خنده او را در آؼوش گرفت : اِی من فدایتو بشم جیگر عمه ... فقط تویی که از من دفاع می کنی
؟
فرهاد رو به آرمین گفت : عمت از موشم زشت تره آرمین جان !
آرمین : نه عمه خیلی خوستله
فرهاد : زشته !
آرمین : خوستله ... سما زستی !
ایلسا بلند خندید : خوردی داداش فرهاد ؟! ... حال کردی طرفداری رو ؟
بردیا هم با خنده گفت : با وجود آرمین ارشیا نمی تونه بهت چپ نگاه کنه ... می زنه چپلش می کنه !
همه خندیدند ...
ایلسا همان طور که آرمین را در آؼوش داشت ظرفی پر از آجیل و شکلات و شیرینی را مقابل خودش و
ارشیا گذاشت و آرمین را کنارشان نشاند و هر سه مشؽول شدند ...
* * * * *
ارسلان کنار عماد نشست و گفت : وقت داری یه خورده باهاتون حرؾ بزنم ؟
عماد : آره پسرم بگو !
ارسلان : امروز هلنا زنگ زد
عماد : خوب چی گفت ... پشیمون شده ؟
ارسلان پوزخندی زد : هه ... پشیمون شده ؟! ... خانم رفته تقاضای طلاق داده
عماد : طلاق ؟ یعنی اوضاعتون انقدر بده ؟
ارسلان سرش را تکان داد : آره ... تقاضای طلاق داده بعدم میگه هم مهریه هم هستی رو میگیره ...
کور خونده با اون مدارکی که من دارم ازش دادگاه نه هستی رو میده بهش نه یه شاهی از مهریه رو
عماد : چه مدارکی ؟
ارسلان : یه مشت عکس و فیلم ازش با اون مرتیکه عیاش مفنگی !
عماد به او خیره شد ... خوب به کلافگی او پی می برد ... خیانت همسر کمر آدمو می شکنه ...
مخصوصا اگه همسرشو خیلی دوس داشته باشه ... اخم عمیقی چهره ی او را پوشانده بود ... او هلنا را
خیلی دوست داشت و برای رسیدن به او خیلی تلاش کرده بود و مقابل همه ایستاده بود ... حیؾ آن زن
قدر ندانست !
* * * * *
بچه ها دور هم جمع شده بودند و قرار بود مسابقه ی دو بین پسر ها برگزار شود ... به این صورت که
هر کدام از پسر ها همسرش را به کول گیرد و مسافت تعیین شده ای را بدود ...
بردیا ابتدا با این تصمیم مخالفت کرد : آقا قبول نیست ... منم می خوام مسابقه بدم
مهرام : خوب یه دور دیگه شما مجردا با هم مسابقه بدید
بردیا : باشه ... خوب من داور میشم ... شروع کنید ...
مهرام و فرهاد و سهیل و مازیار و ایلیا و شوان و ارشیا به ترتیب همسرانشان را به کول گرفتند و به
خط ایستادند ... با سوت بردیا همه شروع به دویدن کردند ... ارشیا از همه جلوتر بود ... چون ایلسا
نسبت به بقیه ی خانم ها سبک تر بود و همین کار ارشیا را آسان تر کرده بود ... ایلسا دست هایش دور
گردن ارشیا حلقه کرده بود و دست های ارشیا هم دور پاهای او بود ...
بالاخره بازی با برنده شدن ارشیا و ایلسا به پایان دوید ... ارشیا نفس نفس زنان گوشه ای از حیاط روی
زمین پهن شد و ایلسا با حوله عرق های سرش را پاک می کرد و برایش شربت می ریخت ...
ایلسا : خوب حالا ما بردیم جایزه چی بهمون میدین ؟
بردیا : تو نبردی و ارشیا برد
ایلسا : منو ارشیا نداریم ... ما جایزه می خوایم
بردیا : چی می خوای ؟
ایلسا کمی فکر کرد و به ارشیا گفت : جایزه چی بگیریم ؟
ارشیا شانه بالا انداخت : نمی دونم !
romangram.com | @romangram_com