#فرشته_نجات_پارت_141


بردیا : زود باز کن ببینیم چی توشه

ارشیا آهسته جعبه را گشود ... درون آن یک الاغ سیاه زشت بود ... ارشیا با تعجب به ایلسا خیره شد

بردیا زد زیر خنده : ایلسا واسه بچتون عیدی نیاوردیا ؟ ... این چیه ؟ اَه اَه چقدم زشته مثه خودتون ...

ایلسا با لبخند دست برد و زیر شکم الاغ را که زیپ کوچکی داشت باز کرد و به ارشیا گفت : توش و

نگاه کن !

ارشیا زیپ را تا آخر باز کرد و جعبه ی درازی بیرون آورد ... الاغ را روی پایش گذاشت و جعبه را

گشود ... دیدن خودکار زرد رنگی که توی آن بود آن را برداشت و بیرون آورد ... روی خوردکار اسم

خودش و ارشیا حک شده بود ...





شرمین با تمسخر گفت : واسش خودکار آوردی ؟

ارشیا متعجب نگاه دقیقی به خودکار انداخت و گفت : طلاست ؟

ایلسا با لبخند سرش را تکان داد ...

فرهاد خودکار را از ارشیا گرفت و آن را بررسی کرد : نه واقعا از طلاست ... سپس رو به ایلسا گفت :

یعنی این دیوونه می ارزه که این همه براش خرج کردی ؟

ایلسا : بیشتر از اینا !

ارشیا خم شد و او را در آؼوش گرفت گونه اش را بوسید و تشکر کرد ... ایلسا ؼرق لذت شد ... آؼوش

ارشیا گرم بود و دوست داشتنی ...

بردیا : بابا ما رو بی خیال ... حداقل جلوی بزرگترا حیا کنین !

ایلسا از ارشیا فاصله گرفت : مزاحم ! نمی ذاری مثه آدمم عیدو تبریک بگیم به هم ؟

بردیا : شما رو اگه ول کنن همین جا می پرین لبای همدیگه رو هم می بوسین

ایلسا : خجالت بکش

بردیا : از چی ؟

ایلسا : از اون سنت که قد بابابزرگ منه ! ... اصلا تو چرا به من عیدی ندادی ؟ و دستش جلوی او دراز

کرد

بردیا ابتدا به دستش سپس به صورتش خیره شد ... سپس از توی جیبش یک سکه ی بیست و پنج تومنی

بیرون آورد و کؾ دست او گذاشت ...

ایلسا با جیػ سکه را توی صورتش پرت کرد : منو مسخره می کنی ؟ ها !

بردیا : بابا تو خودت عین بچه گداها دستت و دراز کردی رو به روم !

ایلسا : گدا خودتی ! و اخم کرد

آرش با خنده گفت : اذیت نکن وروجک منو بردیا !

بردیا از توی جیبش تراول صدهزار تومانی بیرون آورد و روبه روی او گرفت : بیا آجیه خوشکلم مگه

من می تونم به جوجه کوچولو عیدی ندم ؟!

ایلسا با ذوق تراول را گرفت و به سمت فرهاد و ایلیا رفت و از اونا هم عیدی گرفت ... بقیه هم هر کدام

مبلؽی را به عنوان عیدی به او دادند ...





بعد از اینکه دادن عیدی ها تمام شد هرکدام گوشه مشؽول گفت و گو با دیگری شدند ... ایلسا ابتدا سنجد

های سر سفره را دانه به دانه خورد و سپس سمنو را خورد ...

آیلار با خنده گفت : زن داداش اگه بازم می خوای تو یخچال هستا ؟!

فرهاد: اون عادت داره بعد از تحویل سال سمنو و سنجد ها رو می خوره از بچگی همین طور بود

ایلسا : خوب دوس دارم ... روزای دیگه ی سال که گیرمون نمیاد بخریم بخوریم

فرهاد : تو هم فقط هی بخور

ایلسا : پس چی باید بخورم وگرنه که مریض میشم اوفه میشم

این گفته ها را با لحن بچه گانه می گفت ... فرهاد با خنده او را در آؼوش گرفت : من قربونت بشم موشم

!

آرمین از آؼوش ایلیا پایین پرید و گفت : عمو فرهاد عمه موس نیس که ... چلا تو و بابا لیلیا بس می

گین موس ؟ موس زسته عمه خوستله ...


romangram.com | @romangram_com