#فرشته_نجات_پارت_138

کرد ... لبخند زیبایی صورتش را پوشاند ... ایلسا به آرامی به خواب رفته بود ...

دراز کشید و همانطور که او را در آؼوش داشت روی تخت دراز کشید و درحالیکه به صورت او خیره

شده بود بوسه ی نرم به روی گونه اش نشاند و به خواب رفت ...





فصل 23

روز بعد ساعت نه و نیم از خواب بیدار شد ... پس از تعویض لباسش پایین رفت با دیدن شرمین که کنار

ارشیا نشسته بود و سعی در چسباندن خود به او داشت به شدت عصبی شد : باز چشم منو دور دید این

دختره پر رو !

با اخم جلو رفت و کنار ارشیا نشست و به جمع سلامی کرد ...

صدؾ رو به او گفت : دیشب خواب بد دیدی عزیزم ؟

ایلسا : شما از کجا فهمیدین ؟

صدؾ : از صدای دادت که ارشیا رو صدا می زدی خواستم بیام ببینم چی شده که از پشت در شنیدم که

ارشیا آرومت کرد ...

ارشیا خندید : مامان فالگوش وای می ایستین ؟

صدؾ : فالگوشه چی اومدم ببینم اتفاقی نیفتاده باشه

ایلسا : فکر کنم کابوس دیدم

صدؾ : چی دیدی ؟

ایلسا شانه بالا انداخت : نمی دونم دقیق یادم نیست اما انگاری یه کسی توش داشت گریه می کرد شایدم یه

کی گم شده بود

یاسمن : بچه هم بودی وقتی مریض می شدی کابوس می دید

ارشیا : صبحونه نخوردی ؟

ایلسا :نه

ارشیا : پس برو بخور

ایلسا : تو هم بیا

ارشیا : وا من چرا بیام





صدؾ با خنده گفت : مادر جون می خواد با شوهرش صبحونه بخوره اینم تعجب داره تازه تو هم که

صبحونه نخوردی پاشو با هم برین بخورین

ارشیا زیر لب گفت : جون دلش می خواد پدر منو دربیاره

ایلسا شنید و آروم خندید از جا برخاست و با هم به آشپز خانه رفتند

روی دو صندلی کنار هم نشستند ایلسا لقمه کره مربایی درست کرد و به طرؾ دهان ارشیا برد ... ارشیا

با تعجب به دست او سپس به چشمهایش نگاه کرد ... ایلسا با چشم به دستش اشاره کرد که یعنی دهان باز

کند ... ارشیا دهانش را گشود و ایلسا لقمه را در دهانش فرو برد ... ارشیا هم به تلافی لقمه ای درست

کرد و به دهان او گذاشت ...

آن صبحانه خوشمزه ترین صبحانه برای هر دویشان بود ... هر دو تک تک لقمه درست می کردند و به

دهان هم می گذاشتند ... بعد از صبحانه با هم به باغ رفتند

ایلسا کنار پارسا نشست که شمین گفت : با ارشیا قهری که کنارش نمی شینی ؟

ایلسا اخم کرد : نخیر ... من که تو خونه همش کنار ارشیام حالا اگه بخوام یه دفعه کنار داداشم بشینم باید

از تو اجازه بگیرم ؟

پارسا آرام گفت : دهن به دهنش نذار ایلسا !

ایلسا : باشه داداش جونم !

ارسلان کمی آن سو تر با هستی بازی می کرد ... ستاره روی صندلی نشسته بود و به توپ بازیه

ارسلان و هستی چشم دو خته بود که موبایل ارسلان زنگ خورد ... نگاهی به آن دوخت ... با صدای

ارسلان سر بلند کرد : ستاره جواب بده هر کی بود بگو دستش بنده

ستاره گوشی را برداشت ... صدای هلنا گوشش را پر کرد : الو ؟

ستاره : بله !

هلنا مردد پرسید : با گوشیه ارسلان فرخیان تماس گرفتم ؟

romangram.com | @romangram_com