#فرشته_نجات_پارت_137
ایلسا : ا خوی حالا یه بار حالم بد شده ... در ضمن فکر نکن که حالا که جالم بد شده دیگه قرار نیست
برام پفک و آلوچه و لواشک بخری ؟!
ارشیا با حرص نگاهش کرد
ایلسا : چرا اینطوری نگام می کنی ؟
ارشیا : دیوونه ندیدم
ایلسا : تو که هر روز داری تو آینه خودتو می بینی ؟!
ارشیا به کله اش زد : ساکت شو ! مریضم شدی دست از زبون درازی بر نمی داری ؟
ایلسا : نه ... مریض شدم لال که نشدم
ارشیا سرش را تکان داد : منگل نشم از دست تو خیلیه
ایلسا : تو که خودت منگلی
ارشیا : ساکت شو و بگیر بخواب
ایلسا به سرمش اشاره کرد : با این که نمیشه
ارشیا نگاهی به مایع درون سرم انداخت : دیگه داره تموم میشه برم باباتو صدا کنم و از جا برخاست .
* * * * *
اولین جرقه ! ...
وارد جنگل سرسبزی شد ... کسی را از دور دید که به سمتش می آمد ... صورتش واضح نبود ... لباس
سراسر سفیدی به تن کرده بود ... نزدیک تر که شد آرام صدایش زد : ایلسا !
خودش را دید که از طرفی دیگر به سمت او می آمد ... دست هایش به سمت مرد دراز شد و با لبخند در
آؼوشش جای گرفت ... صورت مرد کم کم واضح می شد ... ارشیا بود ... خم شد و صورتش را بوسید
... لبخندی صورتش را پوشاند ... ناگهان بادی وزید و خودش از کنار ارشیا محو شد ... ارشیا هراسان
به دنبالش گشت ... صدایش زد ... ایلسا با صدای بلند او را صدا زد ... ارشیا صدایش را نمی شنید ...
ایلسا به طرفش رفت و مقابلش ایستاد ... ارشیا هنوز هم صدایش می زد ...
یکدفعه از آن محیط به بیرون پرتاب شد ... این بار جایی دیگر بود ... صدای گریه ی مردی می آمد ...
به سمت مرد رفت ... صورت مرد پایین بود و شانه هایش می لرزید ... مرد سرش را بلند کرد ... بازم
ارشیا !
ارشیا با صدای بلند گریه می کرد و چیزی می گفت ... ارشیا جز صدای گریه اش چیزی را نمی شنید
...
صدایش زد : ارشیا ... اول آرام ... رفته صدایش بلند تر شد ... ارشیا !
با حس این که کسی صدایش می زند از خواب پرید ... دست برد و چراغ خواب را روشن کرد و به
اطراؾ اتاق نگاهی انداخت ... صدای ایلسا بود که در خواب ناله می کرد ... به طرفش برگشت ...
صورتش خیس از عرق بود وزمزمه های نامفهومی از گلویش خارج می شد ... انگار کابوس می دید ...
روی صورتش خم شد و صدایش زد : ایلسا !
به آرامی تکانش داد و بلند تر صدایش زد : ایلسا ... پاشو !
ایلسا از خواب پرید و با گنگی به او خیره شد و سپس زد زیر گریه ...
ارشیا دستش را گرفت و گفت : ایلسا چیزی شده ؟ خواب بد دیدی ؟
ایلسا به آرامی به آؼوشش خزید و با ترس چشم بست ... دل در سینه ی ارشیا فرو ریخت ... قلبش محکم
به سینه می کوبید ... شکه از رفتار ایلسا ، دست هایش را به آرامی دور کمر باریک او حلقه کرد و گفت
: چیزی نیست ایلسا ... نترس
ایلسا پیراهن او را دست گرفت و با هق هق گفت : تو ... تو اون جا ... من ... من ...
ارشیا تنگ در آؼوشش گرفت : من چی عزیزم ؟ ... چیزی نیست کابوس دیدی
ایلسا : من می ترسم ... خوابم یعنی چی ؟
ارشیا : فقط یه کابوس بود عزیز دلم ... یه کابوس ! حالا بخواب
ایلسا چنگ زد به پیراهن او و خودش را در آؼوش او مچاله کرد ... ارشیا هم او را در آؼوش گرفته بود
... کمی که گذشت صدای هق هقش خاموش شد ... ارشیا کمی او را از خود جدا کرد و به صورتش نگاه
romangram.com | @romangram_com