#فرشته_نجات_پارت_136



ارشیا : چی شده

صدؾ : لباس بپوش بریم دکتر

ارشیا : چرا کسی طوریش شده ؟

صدؾ : نه انشالله خیره ... می خوایم ایلسا رو ببریم آزمایش

ارشیا به ایلسا نگاه کرد ... ایلسا ابرو هایش را بالا برد : نه !

ارشیا دوباره پرسید : آزمایش برای چی ؟

صدؾ : تو برو بپوش چیکار داری

ایلسا : صدؾ جون به خدا نیازی به آزمایش نیست ... یه چایی نبات داغ می خورم خوب می شم

صدؾ : بچه جون مگه تو دکتری ؟

ایلسا : من نه بابام که هست اصلا برین اونو صدا کنین

صدؾ : راس میگیا ... ارشیا برو بابای ایلسا رو صدا کن

ایلسا هنوز گیج بود به کمک صدؾ و یاسمن به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید ...

آرش و ارشیا به همراه ایلیا و فرهاد وارد شدند و پشت سر آنها ساؼر و سپیده و یگانه

یگانه پرسید : طوری شده ؟

یاسمن : خودمونم هنوز نمی دونیم ... حال ایلسا به هم خورده آرش بیا معاینه کن ببین چشه

ارشیا : به خاطر همون آشؽالایی که خورد چقدر گفتم نخور می گه عادت دارم

آرش با خنده کنار ایلسا نشست : ببین چی کردی که ارشیا هم از دستت شاکیه !

ارشیا : پدر منو درآورده پدر جون مثه بچه های دوسه ساله رفتار می کنه

ایلسا : حالا بابام یه چی گفت تو نمی خواد درد و دل کنی

ارشیا چشم ؼره ای بهش رفت ...

آرش پس از معاینه گفت : مسموم شده

و نسخه نوشت و به دست فرهاد داد تا آن را تهیه کند .





ارشیا لبه ی تخت نشست و گفت : حالا که دو تا آمپول گنده خوردی اونوقت یاد می گیری که حرؾ منو

گوش بدی !

ایلسا : بگو خسیسم و نمی خوام بخرم ... بعدشم مگه من بچم که از آمپول بترسم ؟ ... انقدر تو عمرم

آمپول خوردم که دیگه برام عادت شده

ارشیا با تعجب نگاهش کرد که ایلیا با خنده گفت : چرا اینطوری نگاش می کنی راس میگه ... بچه که

بود کم کم ماهی دو تا آمچول رو می زد ... ازبس فوضولی می کرد و هر بار یه بلایی سر خودش می

آورد

ارشیا خندید و صدؾ گفت : منو بگو که دلمو خوش کرده بودم

ارشیا : واسه چی ؟

صدؾ : فکر کردم دارم مامان بزرگ میشم

ایلسا سرخ شد از خجالت

ارشیا نگاهش کرد ...

تارخ با خنده گفت : خانم صبور باش نوه هم برات میارن

صدؾ : این پسر ما رو دق داد تا زن گرفت حالا هم می خواد پدرمو درباره تا بچه اش به دنیا بیاد

ارشیا : مامان جان ما تازه ازدواج کردیم ...

صدؾ : خوبه خوبه نزدیکه یه سال شده

ارشیا به ایلسا که سرخ شده بود انداخت و گفت : به موقعه اش برات نوه هم میارم

صدؾ : تا تو بخوای بچه بیاری من هفتا کفن پوسوندم

ارشیا : ا خدانکنه مامان

فرهاد با نایلون محتوی سرم و دارو وارد شد ... آرش سرم را به دست ایلسا وصل کرد و سپس همه را

از اتاق بیرون کرد و خودش هم به دنبال آن ها رفت ...

ارشیا در را پشت آن ها بست و به کنار ایلسا رفت

ایلسا : ارشیا دستم می خاره

ارشیا : تا توباشی دیگه هر چی می بینی نخوری

romangram.com | @romangram_com