#فرشته_نجات_پارت_139
ستاره : بله من ستاره هستم
هلنا خندید : به به ستاره خانوم ... چه می کنی خوب با شوخر من حال می کنی نه ؟
ستاره از جا برخاست و کمی دور شد : همه مثل شما نیستن که با پسرای فامیلشون لاس بزنن
هلنا : می خوای بگی من اشتباه از نگاهت فهمیدم که ارسلان رو دوس داری ؟
ستاره وارفت ...
هلنا : چیه ساکت شدی ؟ دروغ می گم بگو دروغ می گی ؟
ستاره : زندگی من به شما ربطی نداره
هلنا : البته اما الان بهترین موقعیت برای توئه که بتونی خودتو به ارسلان نزدیک کنی
ستاره : از نزدیک شدن من به ارسلان چی گیر تو میاد ؟
هلنا : هیچی خواستم یه راهنمایی کرده باشم بهت
ستاره : لطفا این ایده هاتو واسه خودت نگه دار
هلنا : گوشی رو بده به ارسلان
ستاره : چیکارش داری می خوای بازم اذیتش کنی ؟
هلنا : من کاریش ندارم فقط می خوام زودتر طلاقم بده !
ارسلان جلویش ظاهرشد : کیه ستاره ؟
هلنا : شوهر گراممه ؟ ... گوشی رو بده بش !
ارسلان گوشی را از دست ستاره کشید : بله ؟
با شنیدن صدای هلنا عصبی شد : چیه چی می خوای ؟
هلنا قهقهه ی مستانه ای زد و گفت : هیچی شوهر جانم ... قبلا مهربون تر بودی ؟
ارسلان : قبلا خر بودم ...
هلنا : اون که بله ... اون قدر خر بودی که نگاه یه عاشق و نگاه کسی رو که هیچ حسی بهت نداشت
نتونستی تشخیص بدی
ارسلان : الان سعی می کنم این طور باشم که دیگه یه هرزه بازیچم قرار نده !
هلنا : درسته یه کم دور و برت بگردی یه نفر رو پیدا می کنی که سال هاست عاشق توئه ... با بودن با
اون می تونی منم طلاق بدی و راحتم کنی ؟
ارسلان : منظورت چیه ؟
هلنا : منظورم واضحه ... تو ازدواج کن منم طلاق بده ... درخواست طلاقمو دادم همین روزا احظاریه
میاد دم خونه ... تموم مهریه ام و هستی رو هم ازت می گیرم ...
ارسلان پوزخندی زد : دادگاه یه مادر هرزه و عیاش رو رد صلاحیت می کنه ... با مدارکی که ازت
جمع کردم نه یه قرون از مهریه ات رو میدم نه هستی رو ... مثه سگ هم از زندگیم می ندازمت بیرون
هلنا : چه مدارکی ؟
ارسلان : این دیگه سورپریز بمونه واسه دادگاه ...
و بدون حرفی تماس را قطع کرد ... اعصابش به هم ریخته بود ... ح.صله ی هستی را هم نداشت ...
بدون هیچ حرفی به سمت خارج خانه رفت ... و نگاه نگران ستاره تا آخرین لحظه همراهش بود ...
پس از رفتنش آهی کشید و هستی را در آؼوش گرفت و داخل رفت ...
* * * * *
ایلسا کنار ارشیا نشسته بود و از بی حوصلگی اسم فامیل بازی می کردند ... ایلسا گاهی که چیزی را بلد
نبود از روی دست ارشیا می نوشت که صدای او را در می آورد : ا ... ایلسا تقلب نکن .
ایلسا : من ؟ من کی تقلب کردم ؟
ارشیا چپ چپ نگاهش کرد که ایلسا گفت : باشه اشی جونم بنویس
بعد از چند دور بازی خسته شدند و تلویزیون را باز کرده و مشؽول تماشای آن شدند ...
* * * * *
پارسا تنها روی صندلی های چوبی کنار باغ نشسته بود و به فکر فرو رفته بود که با صدای تلناز به خود
آمد : می تونم این جا بشینم ؟
romangram.com | @romangram_com