#فرشته_نجات_پارت_134

همین جا چالش کنم ...

و رو به او گفت : البته ! اونم به خاطر چهره ی زشت مدلشه وگرنه آباجیه من یه پا هنرمنده واسه خودش

!

بقیه ریز ریز خندیدند ...

ایلسا برگه را در کیفش گذاشت که ساؼر گفت : اینم میره تو کلکسیونت ؟

ایلسا خندید

در همین لحظه شرمین به همراه شمین و بردیا به سمت ما آمدند ...

شرمین : شما این جایین ما داریم دنبایتون می گردیم ؟!

ایلسا زمزمه کرد : مار از پونه بدش میاد هر جا میره دمبش میشه

فرهاد شنید و آهسته خندید ...

ایلسا پیراهن ارشیا را در دست گرفت و گفت : ما میریم یه دور بزنیم وقتی خواستین برین صدامون کنین

بیایم !

شرمین با عجله گفت : خوب صبر کنین با هم میریم

ارشیا : می خوام با شوهرم برم قدم بزنم ... سرخر نمی خوام که ...

به فرهاد چشمکی زد و بیرون رفت و ارشیا را هم پشت سر خود کشاند ... ارشیا همان طور که کنارش

می رفت گفت : بعضی وقتا خیلی بی تربیت می شی ؟!

ایلسا : می دونم ... وقتی یکی بره رو اعصابم نمی تونم خودمو کنترل کنم

ارشیا : الان دقیقا کی رو اعصابت بود ؟

ایلسا : اون شرمین خاک بر سر

ارشیا : چرا انقدر از اون بدت میاد ؟

ایلسا : تو هم اگه می دیدی یکی هی دور و بر همسرت موس موس می کنه چیکار می کنی ؟ دست رو

دست می ذاری ؟





ارشیا : باید کار خاصی بکنم ؟

ایلسا : کی تو ؟ ... نه بابا تو که کبریت بی بخاری ... یه مردی که روی زنش قیرت داشته باشه نه کسی

که عینا ببینه یکی داره مزاحم زنش میشه وایسه عین ماست نگاش کنه و بعدم با یه لبخند ژکوند بگه

خوش گذشت با پسره !

ارشیا کمی نگاهش کرد : اینا شرایطی بود که خودت قبول کردی

ایلسا : بحث الان من سر اینا نیست ... نمی خوام با فکر کردن به این موضوع خودمو اذیت کنم ... با

دست به دکه ای که آن سو بود اشاره کرد : من الان چیپس و پفک و بستنی می خوام با آلوچه ! ... برو

برام بخر

ارشیا : وای تو باز چشت به این آشؽالا افتاد ؟! ... من موندم تو از اینا می خوری حالت بد نمی شه ؟!

ایلسا او را به سمت دکه هل داد : عادت دارم ...

ارشیا سرش را تکان داد و به سمت دکه رفت .

ایلسا با دیدن آلوچه های رنگارنگ ذوق کرد و با لذت آن ها را یکی پس از دیگری می خورد و به به

می گفت : اشی مشی تو نمی خوری ؟

ارشیا : نخیر مریض که نیستم !

ایلسا : به درک خودم می خورم

تمام لواشک ها را خورد و سراغ چیپس رفت ...

ارشیا : یواش تر بخور دیوونه همش مال خودته !

ایلسا با دستمال دور دهانش را پاک کرد : دوس دارم ... خیلی خوشمزه است

ارشیا : اگه یه وقت حالت بد شد به من ربطی نداره !

ایلسا : هیچیم نمی شه !

ارشیا خواست حرفی بزند که صدای زنگ موبایلش بلند شد : بله ؟!

- باشه الان میایم

و رو به ایلسا گفت :پاشو بریم دارن جمع می کنن بریم !

ایلسا نایلون محتوی چیپس و پفک را برداشت : بریم ... اینا رو هم ببریم واسه بچه ها



romangram.com | @romangram_com