#فرشته_نجات_پارت_133
ایلسا با هق هق گفت : من دوسش دارم فرهاد ... خیلی زیاد ... به خدا اگه فقط دو روزم باهاش زندگی
کنم برام کافیه ... اما من می خوام واسه ی داشتنش بجنگم ... می خوام اونو تمام و کمال مال خودم بکنم
...
فرهاد پیشانی اش را بوسید : کوچولوی عاشق من ! ...
فصل 22
روز بعد ابتدا برای زیارت به حرم رفتند و سپس راهی شاندیز شدند ...
ماشین هی را در پارکینگ پارک کردند و به محوطه ی فضای سبزی رفتند ... دو تخت کنار هم گرفتند
و روی آن مستقر شدند ... ایلسا دست ارشیا را گرفت و با خود به میان درختان و بوته هایی که ان
اطراؾ بود برد ... دوربینش را به دست او داد از او خواست تا عکسی از او بیندازد ...
بعد از گرفتن چند عکس تکی بردیا را صدا زد و از او خواست تا از خودش و ارشیا عکس بگیرد ...
ایلسا دستش را دور کمر ارشیا حلقه کرد و او هم بالاجبار دستش را دور گردن او انداخت ...
ناهار مرغ کباب به همراه برنج پلویی داشتند ... ارشیا تند تند ؼذایش را می خورد که صدؾ رو به او
گفت : مادر جان دنبالت که نکردن ؟ یواشتر بخور !
ارشیا با دهان پر گفت : می ترسم این ایلسا مثه دیروز نذاره بخورم و گشنه بمونم
همه خندیدند .
ایلسا : ا ... خوب شد یادم آوردی الان میام
ارشیا : دست به ؼذای من زدی نزدیا ؟!
ایلسا : خسیس ! ... نخواستیم خودت بخور نخورده !
ارشیا : خودتی !
بعد از ؼذا ایلسا به همراه ساؼر و ستاره و تارلا و تلناز بچه ها را به کارگاه نقاشی که همان حوالی راه
اندازی شده بود بردند ...
ساؼر و تارلا ... و تلناز و ستاره دو به دو با هم حرؾ می زدند ... اما ایلسا ... گوشه ای به دور از بقیه
روی صندلی نشسته بود و طرح می زد ) حتما خودتون می دونید دیگه طرحش چی بود !!! (
طرحش تصویری بود از چهره ی ارشیا ، درحالیکه گیتارش را درآؼوش گرفته ... فرهاد و مهرام به
همراه ارشیا وارد کارگاه شدند ... انقدر ؼرق در کارش بود که متوجه آمدن آن ها نشد ...
فرهاد : به ... خانمای نقاش !
ساؼر : ما که نقاشی نمی کنیم ... بچه ها دارن نقاشی می کنن
فرهاد به ایلسا که سرش پایین بود و اخم کوچکی هم روی پیشانی اش افتاده بود اشاره کرد : ا ... اوشونم
نی نی هستن ؟
همه ی نگاه ها به سمت ایلسا چرخید .
ساؼر : ا ... اصلا حواسمون بهش نبود ... فکرکردیم برگشته پیش بقیه
فرهاد : انگار اصلا تو این دنیا نیست ... نگا تورو خدا چه اخمی هم کرده ... برم ببینک چی داره می
کشه
ساؼر : به احتمال نود و نه درصد همون طرح همیشگیشه !
فرهاد به سمت ایلسا رفت و بالای سرش ایستاد ... و به تصویر ارشیا خیره شد
ایلسا داشت زیر طراحی اش را امضاء می زد ...
فرهاد کاؼذ را از دستش کشید و گفت : به به ... به به ... خواهر عاشق هنرمند ... طرح بهتر این نبود
که از روش بکشی ؟
ایلسا : نچ !
فرهاد به سمت بچه ها رفت و نقاشی را نشانشان داد ...
ساؼر : نگفتم همون طرح همیشگیه ... من موندم تو خسته نمی شی این همه نقاشی از ارشیا می کشی ؟
... چه قبل ازدواجتون چه بعدش !
ارشیا به کاؼذ نگاه کرد : به نظر من که هم چین خوشکل هم نیست
فرهاد اخم کرد و با خودش گفت : بچه پر رو شیطونه می گه به خاطر تموم حرفایی که به ایلسا زده
romangram.com | @romangram_com