#فرشته_نجات_پارت_116

عماد : بیراه هم نمی گه اون جا خونه هم هست و دیگه نیازی نیست پول هتل و مسافرخونه بدیم

ایلسا : آره خوبه من تا حالا شیراز نرفتم ...

فرهاد سرش را چرخاند و به تارلا چرخاند که رنگش پریده بود ... نا گهان چیزی یادش آمد رو به بقیه

گفت : نمی شه شیراز نریم ؟ بریم مشهد

ایلسا : وا چرا ؟ مگه شیراز چشه ؟

فرهاد : تو بگو مشهد چشه ؟ تازه می تونیم زیارت هم بکنیم

یاسمن که دلیل مخالفت او را می دانست گفت : آره فرهاد هم درست می گه مشهد بهتره

ایلسا : وا ... مشهد تکراری شده ... می دونید چند بار رفتیم اون جا بریم شیراز که تا حالا نرفتیم

یاسمن : تو با شوهرت بعدا برو شیراز ما می گیم بریم مشهد

بقیه هم با تصمیم یاسمن موافق بودند ... ایلسا هم به ناچار قبول کرد ...

دوباره همهمه ها بلند شد ... به پیشنهاد ستاره جوانتر ها گوشه ای جمع شدند تا بازی شانس را انجام دهند

... بازی از این قرار بود که درون یک ظرؾ چند کار مانند خوانندگی ، رقصیدن ، شکلک درآوردن و

از این قبیل کار ها را می نویسند و با گذاشته شدن آهنگ ظرؾ را دست به دست می گردانند با چایان

یافتن آهنگ ظرؾ دست هر کسی که بود کاؼذی را از توی آن بر می دارد و کار نوشته شده روی آن را

انجام می دهد ...

شمین و شرمین به عنوان تماشاچی بودند بقیه زوج ها هم به ترتیب کنار هم قرار گرفتند .

با صدای آهنگی که بردیا گذاشت بازی شروع شد ... همگی تند تند ظرؾ را در بین خود می چرخاندند

... که صدا قطع شد ... ظرؾ دست مهسا ماند ... دست درون ظرؾ برد و کاؼذی بیرون آورد و خواند

: اجرای نمایش پانتومیم .

بردیا چیزی در گوشش گفت و مهسا سرش را تکان داد و شروع کرد ...

روی زمین زانو زد و دست هایش را محکم به حالت فشار دادن روی زمین می زد گاهی هم در هم فرو

می کرد ... یکی از دست هایش را بالا آورد و سپس با ترشرویی رو برگرداند ...

ستاره : زمین شخم می زنی ؟

مهسا : نچ !

ایلسا : یه چیز بو گندو دیدی ؟





مهسا سرش را تکان داد : نزدیک شدی

ارشیا با خنده گفت : داری جورابای گندیده ی سهیل رو می شوری ؟

مهسا بشکنی در هوا زد : آفرین درسته .

همه خندیدند .

سهیل : که جورابای بوگندوی منو می شوری آره ؟

مهسا : بردیا گفت .

سهیل : بردیا ؼلط کرد .

بردیا : هوو ... ساکت شو !

سهیل : برو بابا ... بزار اون آهنگو .

بردیا دوباره آهنگ را گذاشت ... این بار ظرؾ به دست فرهاد افتاد ... کاؼذی را برداشت

بردیا کاؼذ را گرفت و بلند خواند : تقلید صدای شکیلا !

همه زدند زیر خنده

ایلسا : وای خدا ... حساب کنین فرهاد با اون صدای مردونه اش بیاد جیػ جیؽای شکیلا رو بخونه ...

فرهاد : آقا قبول نیست یکی دیگه در میارم

بردیا : نخیر نمی شه یا بخون یا بسوزو برو بیرون

فرهاد : باشه بابا صبر کنین حس بگیرم ...

همه در سکوت به او چشم دوخته بودند ... فرهاد صدایش را نازک کرد و شروع به خواندن کرد ...

تو خاموشی خونه خاموشه

شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب ... پشت این روزن

شب کمین کرده ... رو به رو ی من



romangram.com | @romangram_com