#فرشته_نجات_پارت_115


ایلسا با حرص دستش را از دست او بیرون کشید و به سینه اش کوبید : نی نی خودتی ؼول بیابونی !

بلند خندید : اوه ... ایلسا حرفت یه آرایه ی شاخص داره .

ایلسا با تعجب گفت : چی ؟

ارشیا : آرایه ی متناقض نما ... پارادوکس ... نی نی کوچولو با ؼول بیابونی .

ایلسا با خنده به سر او کوبید : برو بابا دیوونه !

ارشیا : هووووووو ... دیوونه خودتی !

ایلسا شکلکی در آورد وبه سمت اتاقش رفت که ارشیا صدایش زد : ایلسا ... لباستو بپوش قبل از اینکه

بریم خونه ی خانم بزرگ ببرمت بازار .

ایلسا با ذوق گفت : راس می گی ؟

ارشیا : آره برو زود بپوش تا پشیمون نشدم

ایلسا : خوب می مردی از اول می گفتی حتما باید فحش می شنیدی ؟

ارشیا به طرفش رفت که ایلسا زد زیر خنده و به اتاقش دوید ... گاهی از محبت های گاه و بی گاه ارشیا

در عجب می ماند ...

هر دو از خانه خارج شدند و به سمت ماشین ارشیا رفتند که جلوی درب ساختمون پارک شده بود ...

بیشتر پاساژ های تجریش را زیر پا گذاشتند تا ایلسا لباس مورد نظرش را پیدا کرد ... مانتو قرمز که

روی آستین ها و یقه اش طرح های مشکی و سفید نقش بسته بود و تا بالای زانوهایش بود ... و شلوار

جین سفید و شال همرنگ آن ...

چند دست تاپ و شلوارک هم برای توی خانه خرید ... و یک لباس مجلسی شیک و پوشیده به سلیقه ی

ارشیا !

کیؾ و کفشش را هم ست خرید ... بعد اینکه خرید های خودش تمام شد دست ارشیا را گرفت و به سمت

فروشگاهی که لباس مردانه می فروخت برد ...





خرید هایش را روی صندلی کنار فروشنده گذاشت و به انتخاب خودش چند دست لباس به دست ارشیا داد

و او را به سمت پرو هل داد .

مدتی که ارشیا توی اتاق پرو بود چرخی در فروشگاه زد و پند دست لباس دیگر برداشت و به سمت پرو

برد ...

بعد از سه ربع ساعت جست و جو به سلیقه ی ایلسا دودست بلوز مردانه به همراه یک شلوار جین و یک

تیشرت زیبا برای ارشیا خریداری شد ...

ساعت طرفای هشت بود که به سمت خانه ی خانم بزرگ به راه افتادند ...

با بوق زدن ارشیا ، سرایدار درب عمارت را گشود و ماشین ارشیا وارد شد ...

صدای خنده و جیػ و داد بچه ها تا جلوی در می رسید ...

ایلسا پر سرو صدا وارد شد و سلام کرد : بابا په خبرتونه صداتون تا جلوی در میاد .

سهیل : تو که صدات از همه ی ما بیشتره !

ایلسا : من یه نفرم شما یه گردانین .

سهیل : حالا چته نیومده پاچه می گیری ؟

ایلسا : من ؟ من پاچه گرفتم ؟

ساؼر : ای بابا چتونه شماها حالا ؟ ... ایلسا خانوم می ذاشتی فردا می اومدی ساعت نهه شبه ها !!

ایلسا : اولا نه نیست و هشت و سی و هفت دقیقه است دوما رفتیم بازار خرید عید .

ساؼر : مگه روزو ازتون گرفتن که نصفه شبی می رین بازار ؟

ایلسا : ساعت پنج رفتیم تا خریدامون رو کردیم شد نه ، حالام اگه اجازه صادر می کنین داخل بشیم ؟

ساؼر : بفرمایید .

ایلسا با تک تک خانم ها روبوسی کرد جز با شرمین و مادر و خواهرش به آن ها سلامی سرسری گفت

و در کنار ارشیا روی مبل جای گرفت : خب شنیدم قرار سفر گذاشتین ... کجا قراره بریم ؟

صدؾ : ما اصفهان رو انتخاب کرده بودیم که بچه ها ناراضی بودن

ارشیا : چرا نمی ریم شیراز باغ آقابزرگ ؟!






romangram.com | @romangram_com