#فرشته_نجات_پارت_114
ارشیا نیم مگاهی به او انداخت و همانطور که به آشپزخانه می رفت زیر لب جواب سلامش را داد .
ایلسا : ارشیا !
ایستاد ولی برنگشت .
ایلسا : آیلار زنگ زد گفت شب بریم خونه ی خانم بزرگ همه جمعن .
ارشیا : چه خبره ؟
ایلسا : نمی دونم دقیق انگار می خوان برنامه ی سفر بریزن واسه تعطیلات .
ارشیا سرش را تکان داد و دوباره به راه افتاد .
ایلسا دوباره صدایش زد .اینبار به عقب برگشت : چیه ؟
ایلسا : یه ماه دیگه عیده ... منم لباس نخریدم ... تازه خودتم نخریدی... باهم بریم بازار ؟!
ارشیا : من خودم خریدم
ایلسا : کی ؟
ارشیا : به دوس دخترام رفتم بازار .
ایلسا ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد : خوب منم ببر .
ارشیا : نه ... مگه من نوکرتم ... با ساؼر برو .
با مظلومیت گفت : تو رو خدا ارشیا ... ساؼر همش با مهرامه
ارشیا : گفتن نه ... دیگه حرفشو نزن و به طرؾ اتاقش رفت .
ایلسا اخم کرد و با ناراحتی وارد اتاقش شد و از همان جا داد زد : بی شعور ... بی فرهنگ ... برو ...
برو با همون دخترای هرزه ای که شب به شب تو بؽلشون جولون می دی لباس عید بخر ... دیوونه ی
تنه لش ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که در با شدت باز شد و ارشیا با عصبانیت وارد شد .
ایلسا با ترس عقب رفت و ساکت شد .
ارشیا به سمتش رفت و تقریبا فریاد زد : چیه ؟ چرا ساکت شدی ؟ تازه داشتم از سخنانت فیض می بردم
.
دست بالا برد تا سیلی به صورت ایلسا بزند که ایلسا از زیر دستش فرار کرد و به طرؾ در رفت و در
همان حال زبانش را برای او بیرون آورد وگفت : حالا اگه راس می گی بیا منو بگیر .
و به سرعت از اتاق خارج شد ... ارشیا هم به دنبالش ... تمام خانه را به دنبالش دوید ... ایلسا جیػ می
زد و می خندید گاهی هم زبانش را برای او بیرون می آورد و شکلکی هم چاشنی آن می کرد ... ارشیا
عصبانیت خود را فراموش کرده بود و به مسخره بازی های او می خندید ... ایلسا ریزه میزه بود و به
راحتی از دست ارشیا فرار می کرد ...
آنقدر بدو بدو کردند که هر دو خسته در حالیکه نفس نفس می زدند گوشه ای از خانه روی زمین افتادند
...
ارشیا در حالیکه نفس نفس می زد انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت و بریده بریده گفت : من ... تا
تو رو ... نگیرم و نزنم ... راحت نمی شم .
ایلسا : صنار بده آش به همین خیال باش .
ارشیا از جا برخاست و به طرفش رفت ...
ایلسا خواست که فرار کند که ارشیا با یک جهش به سمت او خیز برداشت و او را گرفت و روی دوشش
انداخت ... و در همان حال ضربه ای به پشت ران او زد و با خنده گفت : دیدی گرفتمت ؟!
ایلسا با کشت به کمرش کوبید : ولم کم دیوونه الان می افتم
ارشیا : منم می خوام بیفتی ... نظرت چیه برم روی میز آشپز خونه و از اون جا ولت کنم تا بیفتی پایین
؟
ایلسا جیػ زد : ولم کن ... می خوای بکشیم ؟
ارشیا : آره اونوقت از شرت راحت می شم .
با مشت چندین بار به کمرش کوبید : بزارم پایین اشی مشی !
ارشیا زد زیر خنده و او را روی زمین گذاشت و مشتش را به دست گرفت : ایلسا چه دستات کوشولوئه
... مثه نی نیا !
romangram.com | @romangram_com