#فرشته_نجات_پارت_113


تارلا ... آقا فرهاد ... کجایین ؟ ... بابا ما گفتیم برین حرؾ بزنین ... بیست و پنج دقیقه اون تو چیکار

می کنین ؟

فرهاد رو به تارلا گفت : ببین این داداشت از همین حالا داره واسه من برادر زن بازی در میاره

تارلا : قربونش بشم

فرهاد : خانم خانما ... شما از این به بعد فقط باید قربون من برین ... فهمیدی ؟

تارلا : بله قربان

هر دو با خنده بیرون رفتند

آن شب به خواست فرهاد یاسر صیؽه ی محرمیتی بینشان خواند تا راحت تر باشند ...

فصل 13

سه ماه از آن شب می گذشت ... سه ماهی که تک تک لحظه ها و ثانیه هایش برای تارلاو فرهاد پر از

خاطره و شادی بود ... لحظه هایی ناب و عاشقانه ... با علاقه ی آن دو به هم ... هر روز بیش از پیش

... هر روز عاشقانه تر از دیروز ... هر روز دوست داشتنی تر از دیروز ...





گاهی با هم به پارک و رستو ران می رفتند ... گاهی هم با ساؼر و مهرام همراه می شدند ...

و ایلسا ... هم چنان در عطش عشق و دوری ارشیا می سوخت ... بی قرار تر از همیشه ... با یک دنیا

عشق و صمیمیت ... بی ثمر ... بی نتیجه ... به همراه دلی عاشق ... و سوزان ... بی تاب در فراق یار

... نالان از او ... رنجور و نحیؾ ... پر گلایه ... صبور و منتظر !

و ارشیا ... بی تفاوت تر ازقبل ... بی هیچ گونه علاقه ای جز احساس دوستی ... والبته ترحم و ...

دلسوزی .

گاهی شب ها از نیمه شب می گذشت که به خانه می آمد ... و گاهی نمی آمد ...

ایلسا عاشق تر از قبل در تب انتظار می سوخت و دم نمی زد ... عاشق بود ... دلتنگ بود ... دوست

داشتن که شاخ و دم نداشت ... او دیوانه ی عشقش بود ... !

آن روز طبق عادت همیشگی اش وقتی که ارشیا خانه نبود برای رفع دلتنگی و بی حوصلگی اش پرتره

ای از ارشیا می کشید ... کار هر روزش بود ... پوشه ی پری از چهره ی ارشیا در حالت های مختلفی

داشت ...

آن روز هم مشؽول بود ...

آهنگ ملایمی گذاشته بود و همانطور که همراه آهنگ زمزمه می کرد طراحی هم می کرد ... که تلفن

زنگ خورد : بفرمایید ؟!

آیلار : سلام زن داداش ! خوبی ؟

ایلسا : سلام آیلار جون ممنون عزیزم تو خوبی ؟ ... مازیار ... شادی ؟

آیلار : آره همه خوبیم ... ارشیا چطوره ؟ ... خوبه ؟

ایلسا : نه ... بیرونه کارش داری ؟

آیلار : نه ... راستش وقتی اومد شب بیاین خونه خانم بزرگ ...

ایلسا : مگه چه خبره ؟

آیلار : می خوایم یه برنامه سفر بزاریم واسه تعطیلات عید

ایلسا : باشه عزیزم ارشیا اومد میایم ... راستی مامانم اینا هم هستن ؟

آیلار : آره ... تارلا و خانوادشم دعوتن ... تازه شرمین و مامان باباشم هستن .

ایلسا : مگه اونا پاریس نبودن ؟





آیلار : چرا دو هفته پیش برگشتن بابا گفت دعوتشون نکنیم زشته .

ایلسا سکوت کرد

آیلار : خب زن داداش من برم دیگه کا نداری ؟

ایلسا : نه عزیزم سلام برسون خداحافظ

آیلار : خداحافظ

نیم بعد از تماس آیلار ارشیا آمد

ایلسا وسایلش را جمع کرد و برخاست : سلام .


romangram.com | @romangram_com