#فرشته_نجات_پارت_112

تارلا : یعنی می گی هر کی هر کی رو دید و خواستش زودی ببرش عقدش کنه ؟

فرهاد : بله دیگه

تارلا : خوبه ولله ... دیگه چی ؟

فرهاد : هیچی دیگه سلامتیت ... مگه نمی گم بیا این جا بشی کنار من ؟

تارلا ابرو بالا انداخت : نچ !

فرهاد : می گم بیا اینجا

تارلا : نچ !

فرهاد : استؽفرالله ... توی نیم وجبی واسه من آدم شدی ؟ ... یه بار دیگه بت میگم بیا این جا بازبون

خوش ... نیومدی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی





تارلا : چیکار می کنی مثلا ؟

فرهاد به سرعت از جایش بلند شد و در همان حال گفت : کاری می کنم کارستون و با یک حرکت او را

که سعی در فرارداشت گرفت و به آؼوش کشید

تارلا سعی در رهایی داشت : ا ... فرهاد ولم کن ... داری چیکار می کنی ؟ ... می گم ولم کن .

فرهاد با خنده گفت : حالا اگه راس می گی جفت ابرو هاتو بالا بنداز ببینم ؟!

تارلا : ا ... فرهاد زشته ... یکی میاد تو میبینه بد میشه .

فرهاد : اون یه نفر عقل داره می فهمه که اول در بزنه بعد بیاد تو ... بعدم ولت نمی کنم تا بپوکی ...

سپس در همان حال اورا به سمت تخت برد و دوتایی روی آن نشستند

همانطور که او را در آؼوش داشت گفت : تارلا ؟!

تارلا به چشمهای او خیره شد : چقدر دوسم داری ؟

تارلا : نمیدونم ... من ... من حس می کنم معنی عشق و دوس داشتن و نمی دونم ... اما همین قدر می

دونم که اگه با فکر کردن بهش آروم شی ... حس کنی چشاش دنیاتن ... تو تموم لحظه های خوب و بد به

یاد اون باشی ... اینا خودش یه نشونه واسه دوس داشتن باشه

فرهاد : تارلا ؟!

دوباره نگاهش کرد : میدونی من چقدر دوست دارم ؟

نگاهش رنگ پرسش گرفت : یکی ...

و قبل از اینکه تارلا اعتراض کند ادامه داد : قد تموم این یه دنیایی که خدا آفریده ... قد یه دونه خدایی که

تو رو آفریده تا مال من بشی ... آرامش روح و جونم بشی ... قد تک گل زندگیم که حالا رو به روم

نشسته و قراره گل من بمونه تا آخر عمر و یه دونه ؼنچه ی خوشکل برام بیاره ...

تارلا با خجالت به سینه اش کوبید : ا ...فرهاد !

فرهاد : جانم .

تارلا : نگو .. خجالت می کشم

فرهاد : خجالت چی ؟ ... تازه من اسم بچه هامونم انتخاب کردم نریمان و نیما ... قشنگن ؟

تارلا سرش را تکان داد : پشیمون نمی شی از این که با من ازدواج بکنی ؟

فرهاد : نه ! به هیچ وجه .





تارلا : اوم ... فرهاد ... مگه برای عقد رضایت پدر شرط نیست ؟

فرهاد : چرا .

تارلا : خب بابا ی من که ... با نگرانی به چشم های فرهاد نگریست ... اگه یه وقت بابام رضایت نده ؟

فرهاد : ؼلط می کنه !

تارلا : اوووی ... بی تریبت بابامه ها ! درسته دل خوشی ازش ندارم اما اجازه نمی دم بهش توهین کنی .

فرهاد : ببخشید خانومی ... ؼلط کردم ... چیز خوردم خوبه ؟

تارلا : نه !

فرهاد : دیگه چرا ؟

تارلا : دوس ندارن به خودت فحش بدی .

فرهاد : چشم گلم ...

خم شد و چشمهای او را بوسید در همین حین درب اتاق نواخته شد و متعاقب آن صدای تیروانا بلند شد :

romangram.com | @romangram_com