#فرشته_نجات_پارت_103


تارلا روی تختش نشسته بود و به فرهاد فکر می کرد ... یعنی تا حالا نامه رو خونده ؟ ... چه عکس

العملی نشون داده ؟ ... خب معلومه یه پوزخندی زده و انداخته دور ... به همین راحتی ...

صدای بازشدن در برخاست ... بدون اینکه از برگردد گفت : تلناز برو بیرون حوصلتو ندارم .

در دوباره بسته شد ... با خود زمزمه کرد : کاش می مردم و راحت می شدم .

فرهاد از پشت سرش گفت : پس من چی ؟





تارلا به سرعت برگشت و با دیدن فرهاد وسط اتاق از جا پرید : تو ... تو ... اینجا ... چی می خوای ؟

فرهاد قدمی به سوی او برداشت و در کمال خونسردی گفت : اومدم عشقمو ببینم .

تارلا با خجالت سرش را پایین انداخت : مگه اون ... نامه رو نخوندی ؟

فرهاد : چرا !

تارلا : خوب پس ...

فرهاد : من اومدم خواستگاریه پدرت یا ماردت ؟

تارلا با تعجب نگاهش کرد : چی ؟

فرهاد : گفتم مگه اومدم خواستگاریه پدر و ماردت که ماجرای طلاق نامشونو برام می نویسی ؟

تارلا با شرمندگی سرش را پایین انداخت : اونا اتفاقایی هست که لازم بود بدونی ... نمی خواستن تو هم

مثه سیروان ) زیبا ( با اون آبرو ریزی بفهمی و ولم کنی .

فرهاد چشمانش را ریز کرد : سیروان کیه ؟

تارلا : یکی از همکلاسی هام بود که اومده بود خواستگاریم فکر می کرد پدر و مادرم مردن ... بعد یه

مدت نامزدی وقتی فهمید ولم کرد و رفت ... بهم گفت که دروؼگو و هرزه ام .

فرهاد به او نزدیک تر شد : سیروان ؼلط کرد ... هرزه خودشه و عمش ! ... تو چرا اینو تو نامه

ننوشتی ؟

تارلا : نیازی نبود .

فرهاد چپ چپ نگاهش کرد و سپس گفت : کی بیایم خواستگاری ؟

تارلا : هیچوقت .

فرهاد وا رفت : ا ... چرا ؟

تارلا : به خاطر اینکه چدر و مادری واسه بچشون بهترین آرزو ها رو دارن .

فرهاد آروم گفت : من پدرو مادر ندارم .

تارلا ساکت شد یادش اومد که ایلسا بهش گفته بود ...

فرهاد ادامه داد : من پدر و مادر ندارم اما خاله و شوهر خاله هایی دارم که جای خالیه اونا رو برام پر

کردن و میدونم هم که اونا خوشبختیه منو می خوان و با انتخاب من مشکلی نخواهند داشت .





تارلا لبه ی تخت نشست : اگه قبولم نکردن چی ؟

فرهاد هم کنارش نشست و دست او را دردستش گرفت : راضیشون می کنیم هر چقدر لازم باشه صبر

می کنیم تا راضی بشن ...هوم ؟

تارلا با خجالت سرش را پایین انداخت .

فرهاد با خنده گفت : عروس خانوم وکیلم ؟

تارلا سکوت کرد .

فرهاد : اِی بابا ... زیرلفظی می خوای آره ؟ ... باشه موردی نداره زیر لفظی هم میدم ... منتها زیر

لفظی من ارزش معنوی داره نه مادی ... تا دلتم بخواد ازش دارم و تا آخر عمر می تونم بهت بدم ...

البته انواع مختلفی داره ... سپس دست برد و صورت تارلا را به سمت خود برگرداند ... تو کدومشو کی

خوای ؟

تارلا فقط نگاهش کرد ... فرهاد سرش را جلو برد و چشمان او را بوسید ... این یه نوعشه ... پیشانی

اش را بوسید ... یکی دیگه ... گونه ها ... بینی ... چانه اش ... نگاهی به لب های کوچک او انداخت ...

و زمزمه کرد : بقیه اش بمونه واسه وقتی که تمام و کمال مال خودم شدی .

تارلا از شدت خجالت سرخ شده بود ... فرهاد با لبخند محوی به او خیره شده بود .

تارلا زیر نگاه خیره ی او دست و پایش را گم کرد و با ناز گفت : نگام نکن خجالت می کشم .


romangram.com | @romangram_com