#فرشته_نجات_پارت_102

بابام کارش دولتی بود وقتی بازنشست شد زد تو کار آزاد ... وضعمون روز به روز بهتر می شد ...

پولمون بیشتر می شد اما محبت و صمیمیت بینمون کمتر ...

یه مدت دیگه گذشت ... سوم راهنمایی بودم ... رفته بودیم خونه ی مادربزرگم اما

مامانم برگشت خونه ... بدون این که به بابام بگه ... اما در خونه رو که با کرد ...

فکر کنم حدس بزنی چی دید ...

یه زن ! ... کنار بابام ...





بعد از اون روز قهر کرد ... اما دوباره آشتی کردن ... دوباره قهر ... دوباره آشتی ... دوباره قهر ...

دوباره آشتی ... دوباره قهر ... بدون آشتی !

برام سخت بود ... خیلی سخت ... تلناز واسش مهم نبود ... تیروانا هم بچه بود ... اما من ... دیوونه شدم

... اذیت شدم ... وقتی دوستامو می دیدم که از رفتار پر از محبت و مهربونیه مامان باباشون می گن کلی

عذاب می کشیدم ... دوسشون داشتم ... درکم نکردن ... گریه هایی رو که شبا دور از چشم همه زیر پتو

می کردم رو ندیدن ...

جداشدن ... به همین راحتی !

به خودم اومدم و دیدم شدم بچه ی طلاق ! ... چیزی همیشه ازش متنفر بودم ... از بابام و مامانم بدم اومد

... متنفر شدم ازشون ...

بابام زن گرفت ... یه هرزه ی کثیؾ رو ... ازش بدم می اومد ... اذیتش می کردم ... خیلی زیاد ... یه

بار که تو ؼذاش مرگ موش انداختم بابام دیدم ... هیچ وقت کتک هایی رو که از دستش خوردم یادم نمی

ره ... تا یه هفته نمی تونستم از جام تکون بخورم ... بابام که از گل کمتر بهم نمی گفت ...

این آخریا پسر عموی معتاد زنه که دوازده سالی از تلناز بزرگتر بود رو فرستاد خواستگاریه تلناز ...

بابامم قبول کرد ... بیچاره خواهرم چی کشید با اون مفنگیه عیاش ... به زور با مدارک پزشک قانونی

که جمع کرده بود طلاقشو گرفتم و با اونو تیروانا اومدیم تهران ... یعنی یه جورایی شبونه فرار کردیم

...

با پولی که تو اون مدت جمع مرده بودیم دو اتاق اجاره کردیم و زندگیمونو از نو ساختیم تیروانا رو

نوشتیم مدرسه و خودمو تلناز هم واسه کنکور خوندیم ... خوشبخت بودیم ... با قبول شدنمون

خوشبختیمون بیشتر شد ... تلناز مهندسی آی تی و من پزشکی ... بعدشم که اومدم شرکت شما ...

مطمئنا نه شما نه خونوادتون دوست ندارین با یه دختری با شرایط من وصلت کنین ... نمی دونم ناممو

چه جوری تموم کنم ... دلم می خواد حالا که دارم آخرین حرفامو بهتون می زنم می خوام از احساسات

قلبیم با خبر باشیم ... و بهتون بگم که هر جای این کره ی خاکی که باشید همیشه یادتون باشه که یه نفر

هست که با همه ی وجودش شما رو دوس داره و به یاد شما نفس می کشه ...

خداحافظ . تارلا

باگریه نامه را تا کرد و توی پاکت گذاشت تا فردا توسط مش حسن ) نیکو ( به دست فرهاد برساند ...

* * * * *





صبح روز بعد هنگامی که وارد شرکت شد جای تارلا را خالی دید . ازسیستم خاموش و وسایل دست

نخورده اش پیدا بود که اصلا امروز نیامده است ...

با عصبانیت وارد دفترش شد هنوز روی صندلی ننشسته بود که در زدند : بفرمایید

در باز شد و مش حسن وارد شد : سلام آقای مهندس .

فرهاد : سلام مش حسن خوبی ؟

مش حسن : ممنون جناب مهندس .

سینی چای را روی میز گذاشت پاکت نامه ای را به دست فرهاد داد : اینو خانم حامی آوردن و بعدم گفتن

که دیگه نمیان سر کار خواهرشونم می فرستن واسه تسویه حساب .

فرهاد با عجله نامه را گرفت و گشود ...

هر خطی را که می خواند چیزی در دلش فرو می ریخت ... نامه که تمام شد با چشمانی اشک آلود

زمزمه کرد : دختره ی دیوونه واقعا فکر کرده اینا واسه من مهمه ؟!

به سرعت تلفن را برداشت و شماره ی او را گرفت ... خاموش بود

* * * * *

romangram.com | @romangram_com