#فرشته_نجات_پارت_101


فرهاد : چی ؟

تارلا : نه نمی خوام ... نمی تونم .

فرهاد : چرا ؟





تارلا : تو هیچی راجع به من نمی دونی ... من نمی تونم با هیچکسی ازدواج کنم ... با هیچکس .

فرهاد : آخه چرا ؟ ... تارلا نگام کن ؟ ... به دقیقه آروم باش و گریه نکن ... چرا نمی تونی ؟ ... نکنه

.. تارلا !

تارلا از جا برخواست و بدون هیچ حرفی از کافی شاپ خارج شد .

فرهاد سرش را روی میز گذاشت : لعنتی !

تارلا با گریه سوار تاکسی شد و به سمت خانه شان به راه افتاد ... از ته دل زجه می زد جوریکه راننده

که مرد مسنی بود رو به او گفت : مشکلی پیش اومده دخترم ؟

تارلا : نه پدر جان !

* * * * *

فرهاد با حال حراب وارد خانه شد : دختره ی احمق ... فکر کرده کیه . صد تا خوشکل تر از تو جلوم

دولا راس می شن . متنظر یه گوشه چشم منن اونوقت این دختره ی گداگشنه برام ؼمزه میاد ... معلوم

نیست چه ؼلطی کرده که نمی تونه ازدواج کنه ...

کت اسپرتش را روی تخت انداخت و وارد حمام شد ...

* * * * *

به خانه که رسید بدوم اینکه با کسی حرؾ بزند یا حتی پاسخ سلام برادر کوچکش تیروانا ) ازنام های

باستانی ( را بدهد به اتاقش پناه برد .

از توی کشو قاب عکس کوچکی را بیرون آورد و به عکس خیره شد : ما خونواده ی خوشبختی بودیم ...

آخه چرا باهامون این کارو کردی ؟ ... چرا ؟

و با شدت قاب را به دیوار کوبید .

تلناز وارد اتاق شد : چی شده تارلا ... چرا این طوری می کنی ؟

فریاد زد : برو بیرون نمی خوام هیچکدومتون رو ببینم .





تلناز : آخه چی شده ؟

تارلا : مگه نمی گم برو بیرون .

تلناز : باشه خوب چرا جیػ می زنی ؟ ... روانی شدی ؟

تارلا به سمت در رفت و محکم آن را به هم زد و پشت آن تکیه زد و نشست سرش را روی زانوهایش

گذاشت و به شدت گریست ... ) کارایی که خودم موقع عصبانیت می کنم (

فکرش رفت به گذشته ها ... گذشته ای فارق از ؼم و ؼصه ی زندگی تو خونه ی بزرگ و ویلایی شون

با تلناز و تیروانا دو به یکی می کرد ... به روزی که سه تاییشان آواره ی ؼربت شدند ... .

از جا برخواست و پس از برداشتن کاؼذ سفیدی شروع به نوشتن کرد .

فرهاد خوبم ، سلام :

خیلی حرؾ ها بود که می خواستم بهتون بگم ... جرئتش رو هم نداشتم رو در رو بگم ... به خاطر همین

نامه نوشتم ...

می خوام واستون یه داستان بگم ... داستان یه زندگی ... یه زندگی که اگه آدماش کی خواستن می تونستن

بهترینش کنن ... اما نخواستن ...

از وقتی دور ورم رو شناختم و خودم رو تشخیص دادم شاهد دعواهای مامان و بابام بودم ... شاید اولش

با هم خوشبخت بودن ... آره خیلی خوشبخت بودیم اون موقعا که گرچه پولی نداشتیم اما یه دنیا خوشبختی

داشتیم ... که همه ی پول و ثروت دنیا رو می ارزید ... یه کم گذشت و گذشت ...

مامانم با همه ی نداری های بابام ساخت ... حتی بعضی روزا واسه اینکه ماها و بابام سیر باشیم از

ؼذای خودش می زد ... مامانم خیلی بابامو دوس داشت ...اینو می فهمیدم ...

یه مدت گذشت و وضع زندگیمون خیلی خوب شد ... بابام حقوقش چند برابر شد ... از پایین شهر رفتیم

بالاشهر ... خونه ی عالی ... زندگی عالی ... ماشین عالی ... همه چیز عالی به جز ...


romangram.com | @romangram_com