#فرشته_نجات_پارت_104

فرهاد لبخند گشادی زد و گفت : خانوم خودمه به تو چه ؟

تارلا : پر رو !

فرهاد : چاکر شماییم ... حالا پاشو بریم بیرون که شب و روز و واسه خواهر و برادرت زهر کردی .

تارلا : آخی حیوونکی ها ... حتما خیلی اذیت شدن ؟!

فرهاد : آره حیوونکی من که حسابی دیروز زدی تو پرم .

تارلا خندید : خوب اون که لازم بود تا گربه رو دم حجله بکشم .

فرهاد با تعجب نگاهش کرد : که اینطور ... گربه رو دم حجله کشتی ؟!

تارلا به سرعت از اتاق خارج شد و با صدای بلند خندید .

فرهاد ساعتی کنار آنها ماند و سپس عزم رفتن کرد .





موقع خداحافظی کنار گوش تارلا گفت : تنها که گیرت میارم ... اونوقت یه گربه کشی نشونت بدم حض

کنی .

تارلا او را به سمت در هل داد : حالا برو خونتون تا بعد .

فرهاد در یم حرکت ؼیر منتظره گونه اش را بوسید و با خنده از خانه خارج شد .

تارلا لبخندی زد و در را پشت سرش بست و زمزمه کرد : دیوانه !

تیروانا با لبخند شیطنت باری به تارلا نگاهی کرد و گفت : آجی جونم حوب تیکه ای رو تور زدیا ! ...

نه خوشم اومد خوش سلیقه ای !

تارلا با اخم گفت : تو برو درست رو بخون پس فردا کنکورشه هنوز هیچی حالیش نیست .

تیروانا : ای بابا حالا من چی بت گفتم ؟

تلناز وارد پذیرایی شد . گفت : بلند شو برو جزوه ی فیزیکتو بیار با هم تمرین کنیم .

میروانا ایشی گفت و به اتاقش رفت .

تارلا هم به طرؾ اتاق رفت تا درس های عقب مانده اش را بخواند ...

* * * * *

ایلسا مشؽول نگاه کردن تلویزیون بود و ارشیا روی نقشه ی جدیدش کار می کرد که تلفن زنگ خورد

ایلسا که نزدیک تر بود گوشی را برداشت : بفرمایید ؟!

مادر شوهرش بود : سلام ایلسا جون خوبی عزیزم ؟ ارشیا چطوره ؟

ایلسا : سلام صدؾ جون ممنون شما خوبین ؟

صدؾ : آره عزیزم خوبم ... ماه عسل خوش گذشت ؟

ایلسا : جاتون خالی عالی بود .

صدؾ : ایشالله همیشه خوش باشین ... راستش ایلسا جان پنج شنبه شب ترنج می خواد پاگشاتون کنه .

ایلسا : ای بابا صدؾ جون این مراسما دیگه قدیمی شده .

صدؾ : وا کجاش قدیمی شده ؟؟؟





ایلسا : کسی رو هم دعوت کردی ؟

صدؾ : نه فقط خانواده ی خودمون و تو و بچه هان .

ایلسا : احیانا منظورتون از بچه ها همون ایل فرخیانه ؟

صدؾ : خدا نکشتت دختر این حرفا چیه ؟ ... آره منظورم هموناست .

ایلسا : باشه سعی می کنم زود بیام .

صدؾ : قربونت برم کاری نداری ؟

ایلسا : نه سلام برسونید .

صدؾ : حتما تو هم به ارشیا سلام برسون ...

ایلسا : خداحافظ .

تلفن را قطع کرد که ارشیا پرسید : مامان بود ؟

ایلسا : آره پنج شنبه می خواد پا گشا مون کنه گفت بریم اون جا .

ارشیا : اوو ... کی حوصلشو داره !

ایلسا تلویزیون را خاموش کرد و کنار ارشیا نشست و زل زد به او .

ارشیا متعجب نگاهش کرد : طوری شده ؟

romangram.com | @romangram_com