#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_99
-بیا بریم ببین.
پرستار صدایم زد.
-خانوم؟
جوابش را دادم: بله؟
-نمیتونید برید پیش مریضتون، ایشون بخش مراقبتهای ویژه اند و اصلا به هوش نیستند.
نگاه پر دردم را به امید دوختم! دیدی گفتم دروغ میگوید! یک بالا رفتن فشار داشت به کجا ختم میشد!
خدایا کمکش کن، خدایا کمکم کن...
رو به پرستار کردم.
-کی به هوش میان؟
-دیالیزشون شب شروع میشه و تا صبح ادامه داره، طرف ظهر میتونید ببینیدش... اوم...
مکثی کرد و صدایش را کمی پایین آورد:
-یه چیزی بگم بهت خواهرانه، زیاد منتظر کلیه اهدایی نمونید حال بیمارتون طوری نیست که وقت کشی کنید، اول از همه خودتون و اقوامتون که راضی به دادن کلیهاند بیان آزمایش بدن انشاالله که یکیتون میخوره بهش، ولی اگه نخورد و اگه توانایی مالیش رو دارین بگردین دنبال خرید براش، بازم خودتون میدونید یهو دیدی فردا کلیه پیدا شد یهو هم دیدی یک سالم گذشت و پیدا نشد... راستش خیلی ها تو صف انتظارن خیلی امید نبندید بهش...
کار چشمهایم از سیاهی رفتن گذشته بود و دیگر نه میدیدمش و نه صدایش را میشنیدم، این حالت تهوع بیموقع چه بود به سراغم آمده بود...
باید آزمایش میدادم گروه خونی ام آ مثبت و گروه خونی خان جان اُ بود، اطلاعات پزشکی ام صفر بود! معلممان چه میگفت! می گفت اُ به همه گروه ها خون میدهد ولی از هیچ گروه خونی ای به جز مشابه خودش نمیتواند بگیرد! یا برعکس این بود!؟ کاش برعکسش باشد وگرنه... پرستار چه گفت!؟ گفت اگر توانایی مالی دارید!؟ نداشتم... نداشتم... خان جان میمرد و تنها میشدم میدانم!
صدای جیغ مانند پرستار حس شنوایی ام را فعال کرد!
-آقا بگیرینش داره از هوش میره...
خودم هم نفهمیدم چه شد که پاهایم بی حس شدند و آغوش امید از سقوطم جلوگیری کرد.
هراسان صدایم زد:
-پروا جان پروا؟
تار می دیدمش ولی هنوز می توانستم ظاهر محکمم را حفظ کنم، فشاری به دست هایش آوردم تا رهایم کند.
-خوبم امید کجا رو باید امضا می کردم؟ بربم.
میترسید رهایم کند و نتوانم روی پایم بایستم.
-پروا رنگت خیلی زرد شده خانومم چرا خودخوری میکنی گفتم نگران نباش من هستم.
romangram.com | @romangraam