#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_100
پرستار امید را مخاطب قرار داد.
-احتمالا فشارشون افتاده، توی اون اتاق منتظر باشین بیام فشارشونو بگیرم.
خودم را از حصار بازوان امید بیرون کشیدم.
-ممنون من خوبم یه لحظه چشمام سیاهی رفت ناهار نخوردم همین.
رو به سهیل کردم، حوصلهی سرم و روی تخت بیمارستان افتادن بی موقع را نداشتم، برای ختم قائله پرسیدم: سهیل کجا باید بریم؟
با دست راه را برایم باز کرد و بی حرف راه افتادم.
بعد از تکمیل پرونده سهیل که برای صحبت با پزشک خان جان به طبقه ی بالا رفته بود آمد.
-چی شد سهیل؟
با مهربانی ذاتی اش دستی به شالم کشید و مرتبش کرد.
- همه چی ردیفه دیالیز خان جان هم یکی دو ساعت دیگه شروع میشه، فقط دیگه اجازه نمیدن بریم بالا همراه رو صبح پذیرش می کنن الان نیازی به همراه نداره، ناهار که نخوردی بریم شام بخور لااقل!
-من نمیتونم از بیمارستان بیرون برم سهیل، می مونم تا صبح اجازه بدن ببینمش، اشتهام ندارم.
-بیرون نمیریم که همینجا تو محوطه بیمارستانیم ممکنه کارمون داشته باشن، غذا هم باید بخوری اشتها ندادم و میلم نمیکشه هم نداریم تو باید روپا باشی و به خان جان رسیدگی کنی بقیهش با من و امید!
چقدر خوب بود که بودند و تنها نبودم ولی... این خیلی بد بود که راضی به زحمت و کمک کسی نبودم، آن بیچاره ها خودشان در مضیقه بودند.
دلم پیش خان جان بود، دلتنگش بودم انگار سال ها بود ندیده بودمش و برای لحظه ای در آغوش کشیدنش بیقرار بودم اما بی هیچ مقاومتی همقدم امید و سهیل شدم.
سهیل: امید پروا رو ببر تو ماشین من غذا میگیرم میارم.
کاش میشد برایم غذا نگیرد، میلی به خوردن نداشتم و از طرفی جان چانه زدن با این دو را!
امید: سهیل یه آبمیوه ی شیرینم بگیر براش فشارش پایینه.
در عقب ماشین را باز کردم و نشستم، امید هم پشت فرمان نشست، او هم سخت در فکر بود و میدانستم به تمام چیزهایی که در ذهن من است میاندیشد.
-یکم دراز بکش پروا آروم میشی.
سرم را به پشتی تکیه زدم، کاش دراز کشیدن واقعا آرامش زا بود!
-با خوابیدن آروم نمیشم من.
کج نشست و دستش را به پشتی صندلی کناری اش زد و از بین دو صندلی خیره ام شد.
-پروا نه گروه خون من نه خون سهیل هیچ کدوم به خان جان نخورد ولی مطمئن باش نمیذارم خان جان اذیت بشه خیلی زود پول رو جور می کنم.
romangram.com | @romangraam