#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_101


جور می‌شد؟! مطمئنم نمی‌شد! مگر یک قران دوزار بود!

-امید؟

-جان امید؟

-شنیدم دیالیز خیلی دردناکه آره؟

-آره ولی خان جان بیهوشه درد رو حس نمی‌کنه به این چیزا فکر نکن.

می‌شد فکر نکنم! آن زنی که از صبح ندیده بودمش و حالا هم اجازه‌ی دیدارش را نمی‌دادند مادرم بود!

سری تکان دادم و چشم بستم.

در ماشین که باز شد من هم چشم باز کردم، بوی غذا ماشین را پر کرد، چطور گرسنه نبودم از دیشب که شام خوردم و آن چای اول صبح، معده ام خالی بود.

امید در شیشه‌ی آب آناناس را با ضربه ای پراند و سمتم گرفت.

-اول اینو بخور پروا فشارت بیاد بالا.

از دستش گرفتم، فقط یک راه داشتم، حالا که گروه خونی ام به خان جان نمیخورد باید کلیه ام را می‌فروختم و با پولش برای خان جان کلیه می‌خریدم، شوخی ای که امید همیشه برا خنداندن من می‌کرد داشت جدی می‌شد!

همین بود، راه حلش همین بود، اشتهایم باز نشد ولی

سر شیشه را به لب هایم چسباندم، باید سرپا می ماندم تا بتوانم خان جان را برای خودم نگه دارم.



رو به سهیل پرسیدم: سهیل کلیه رو از کجا میخرن؟

خندان، دو چشم منتظرِ جوابم را هدف گرفت.

-گوله‌ی نمکی خبر نداری!

دلخور نگاهش کردم، الان وقت شوخی بود! گرچه می دانستم به اندازه‌ی خود من نگران خان جان است.

-آخه یه جوری میپرسی انگار چیپس میخوای بخری! کلیه ست ها! یه عضو زنده تو بدن یه انسان، الکی که نیست هزار تا آزمایش و چکاب و سونوگرافی و دنگ و فنگ داره تا معلوم شه میشه پیوند انجام شه، تو بقالی که نیست بری یکی بخری، تو نمی‌خواد حرص بزنی صبر کن تا ببینیم خدا چی میخواد همه چی درست میشه.

چه چیزی درست می‌شد! خودم باید دست به کار می شدم.

گوشی ام را دست گرفتم و تا خود صبح راجع به این بیماری و درمانش مطالب هزاران سایت را کلمه به کلمه خواندم، هوا روشن شده بود که شارژ گوشی ام هم تمام و خاموش شد، امید هم پا به پایم بیدار بود ولی سهیل دم دم های صبح چشم هایش گرم شد و خوابید.

-امید؟

سرش را از روی فرمان بلند کرد.

romangram.com | @romangraam