#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_102
-جانم؟
-به نظرت الان میذارن برم پیش خان جان؟
دستش سمت دستگیره رفت.
-بریم ببینیم.
ضربه ای به شانه ی سهیل زد که با هراس از خواب پرید.
امید: پاشو صبح شده، بریم ببینیم چی کار باید انجام بدیم.
خوابالوده با کف دو دستش صورتش را ماساژی داد و پیاده شدیم.
با دو ساعت معطلی بالاخره خبر انتقال خان جان به بخش را دادند و من را به عنوان همراه پذیرش کردند، با بیتابی سمتش پرواز کردم.
در اتاق را که باز کردم از دیدن اندام نحیف و صورت رنگ پریده ی خان جان تمام وجودم درد شد و قلبم چنان تیری کشید که از سوز و دردش لحظه ای نفس کم آوردم! اشک هایم فرو ریختند، از دیروز تا امروز چطور گوشت تن خانجان آب شده بود! چقدر رنجور تر و بی رمغ تر شده بود...
نزدیکش رفتم، هنوز بی هوش بود، دست چروکیده اش را در دست هایم فشردم.
-خان جان الهی قربون چشمات برم نخواب خان جان وقتی میخوابی میترسم، بیدار شو چشماتو باز کن تو که چشمات بسته میشه از تموم دنیا وحشت می کنم.
پلک هایش لرزید، خم شدم و بوسیدمش، باید محکم میبودم تا قوت قلب خان جان میشدم.
-خان جان صدامو می شنوی؟
صدایش از ته چاه در می آمد.
-پروا؟
چرا نمیتوانستم تمارض کنم که قوی ام که چیزی نشده که همه چیز درست می شود که هزار درد بیاید باکی نیست همه را حریفم!
اشک هایم روی دستش ریختند.
-پروا گریه می کنی مادر؟!
دستش را روی چشم هایم گذاشتم.
-نه خان جان گریه نمی کنم اشک شوقه که از دیدنت می ریزم دلم برات تنگ شده بود خان جان، آخه دیشب نذاشتن ببینمت.
دستش را نوازشگونه روی صورتم کشید و لبخندی هر چند کمرنگ به لب هایش آورد.
-فکر می کردم پروای من بزرگ شده دیگه چند ساله گریه نمی کنه، مادر یه روز ندیدی منو و این حالته، یه عمر رو میخوای چیکار کنی!
قلبم تیر کشید چه زود ناامید شده بود و دم از یک عمر جدایی میزد؛ آن هم خان جان من که در بدترین شرایط هم ناامید نمیشد و فقط ذکر می گفت...
romangram.com | @romangraam