#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_103


-خان جان خدا نکنه مگه من بمیرم که یه عمر همو نبینیم، من پول کلیه رو جور می کنم خان جان بهم ایمان داشتی که چی شد ناامید شدی ازم؟ به خاطر دو تا قطره اشکم! باشه دیگه گریه نمی کنم فقط تو بدون که من همون پرواام که هر چی بخواد بدست میاره.

لبخندش پررنگ شد.

-میدونم مادر تو یه دونه ی خان جانی، منم حالم خوبه دکترهم که گفته با دیالیز کارم راه می افته حالا تا پیدا شدن کلیه خدا بزرگه، امیدم که گفت خدا رو شکر انگار این بیمارستان به یه خیریه وصله و یه هزاری هم از مریضاش نمیگیرن.

لبم را محکم به دندان فشردم که دوباره اشک هایم فرو نریزند! امید امید امید... تو مهربان ترین مرد روی کره ی خاکی هستی!

برای راحت کردن خیال خان جان دروغ گفته بود! خیریه کجا بود! حسابدار بیمارستان که دارم و ندارم نمی‌فهمید، هزینه را ثانیه به ثانیه حساب می‌کرد...

-آره خان جان خداروشکر از این یکی خیالمون راحته.

چشم های بی جان و رمقش را به سقف دوخت.

-الهی شکر.

می‌فهمیدم درد دارد ولی به روی خود نمی‌آورد.

-خان جان درد داری؟

-نه مادر خوبم پرستار بخش اومد آرام بخش برام تزریق کرد بهترم، فقط همه‌ش خوابم میاد.

به رویش لبخند زدم.

-فدات شم‌ بخواب من پیشتم.

پلک هایش روی هم افتادند؛ انگار به زحمت بیدار بود تا من از تنهایی نرنجم.

روی صندلی کنار تختش نشستم و خیره اش شدم، می خواستم آن‌قدر سیر نگاهش کنم تا بلکه دلتنگی ام رفع شود! ولی فایده نداشت، هر چه بیشتر به تعداد چین و چروک های زودهنگام صورت مادر چهل و هشت ساله ام پی می‌بردم بیشتر و بیشتر دلم هوایی در آغوش کشیدن و بوییدن و بوسیدنش می‌‌شد.

گوشی ام زنگ خورد، آه عمیقم به عمق چین های زیر چشم خان جانم بود، بی میل نگاهم را از صورتش گرفتم و به صفحه‌ی گوشی ام دادم، ساحل بود، به کل فراموش کردم با او تماس بگیرم و بگویم مدتی را نمی‌توانم سرکار بروم.

-جانم ساحل؟



-سلام کجایی دختر خوب!؟

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم تا مکالمه ام خان جان را بیدار نکند.

-ببخش ساحل اصلا موقعیتم جوری نبود که به ذهنم برسه که تماس بگیرم بگم نمی تونم بیام امروز؟

صدایش پر از نگرانی شد.

-مامانت چطوره؟ خیلی تماس گرفتم یا جواب نمی‌دادی یا خاموش بودی.

romangram.com | @romangraam