#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_98
با نوک انگشت هایم زیر چشمهایم را از اشک پاک کردم، لحنم معمولا آرام بود و دلم همیشه طوفانی، باز هم آهسته حرفم را زدم.
-میخوام خان جانو ببینم.
-باشه عزیزدلم میبرمت.
-امید...
-جان امید؟
-هَ...
کلمهی 《هزینه》 در دهانم نچرخید، نفسم را فوت کردم و چشم هایم را لحظاتی به سقف دوختم تا اشکم باعث شکستنم نشود! اگر تا الان گریه می کردم برای حال مادرم بود ولی اگر از این به بعد قطره اشکی میریختم حتما به پای ضعف و ناامیدیام گذاشته می شد و من از شکستن بیزار بودم...
چشم هایم که آرام شد نگاهم را از سقف به سبزهای امید دادم.
-هزینهی بیمارستان چقدر میشه؟
-تو نمیخواد فکر این چیزا باشی.
بلند شدم و از هر دو فاصله گرفتم نمی دانم کجا میرفتم ولی جان بحث کردن با امید را نداشتم... آخر از کجا میخواست جور کند! از این گذشته چرا باید کمکش را قبول میکردم!
قیمت نداشتم ولی تقریبی میدانستم که بالای پنجاه میلیون نیازم است، البته اگر اشتباه نمیکردم و بیشتر نمیشد! حس میکردم چشم هایم سیاهی میرود، به ایستگاه پرستاری رسیدم، دستم را به لب استیشن گیر دادم تا از سقوطم جلوگیری کنم. پرستار ترسیده بلند شد.
-خوبی خانوم؟
سعی کردم قوی باشم تا نفهمد چقدر داغانم!
-ممنون خسته نباشید، خانم ثریا عبدی تو کدوم اتاق بستری ان؟
دستی روی کمرم نشست و بی اراده چرخیدم، امید بود و سهیل سر به زیر و مغموم کنارش.
-گفتم که میبرم ببینیش، از خودم چرا نپرسیدی!
باز هم لحنم آرام و خونسرد بود و درونم طوفانی!
-تو دروغ میگی... اول یه جوری حرف می زنی آدم همه چی رو حل شده میبینه یهو یه کاری می کنی که تا چند روز آدم از شوکش بیرون نیاد.
لبخند غمگینی زد.
-هنوز دلخوری؟
آهی کشیدم، الان چه وقت گله کردن بود!
-میخوام برم خان جانو ببینم.
romangram.com | @romangraam