#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_97


سهیل: امید خوبی؟

با اشاره ی دست فهماند که نگرانش نباشد.



-پروا باید از وضعیت خان جان باخبر بشی نگران نباش و بدون استرس گوش کن به حرفام. باشه؟

دست هایم از روی لباسش شل شدند و رو به پایین افتادند.

-سهیل بگو دارم پس می افتم.

-این جوری که نمیشه به خودت مسلط باش.

-خوبم من بگو سهیل.

-خیلی خب آروم باش عزیز من تا بگم، هیچی نشده خان جان خوبه تو اتاقه دکتر ها هم کنارشن خب؟... فقط بعد از یه سری چکاب و آزمایش و اینا دکترا متوجه شدن که کلیه های خان جان خیلی رو براه نیستن و باید دیالیز شه و همه چی اوکی شه انشاالله.

دوباره اشک هایم سرازیر شدند، چشم هایم شفا گرفته بودند!

-سهیل جون امید می دونم خیلی دوسش داری جون امید بگو الان وضعیت خان جان چجوره؟ اگه حاد نیست پس دیالیز برا چیه؟

با شتاب بلند شدم.

-اصلا منو ببر پیش دکترش از اون بپرسم.

کلافه دستی به چشم هایش کشید، آستینم مانتوام را گرفت و دوباره روی صندلی نشاند.

-نیاز به پیوند داره پروا! دارن از کار می افتن... همین الانشم ۸۵ درصد از کار افتادن، باید بذاریمش تو لیست انتظار برای دریافت کلیه... تا پیدا شدن کلیه اهدایی هم باید مرتب دیالیز شه اما نگران نباش من سوال کردم...

لب های سهیل تکان می‌خورد ولی دیگر صدایش را نمی‌شنیدم، هر دو کلیه ی خان جان داشت از کار می افتاد، اگر بلایی سرش می آمد چه می کردم؟! تنها کسم بود من جز خان جان هیچ کسی را نداشتم، مادرم بود اسمش رویش بود جان بود، عشق بود، نفس بود... اگر تنهایم می‌‌گذاشت جان می‌دادم، کارم به جنون می کشید، نفسم می رفت و می مردم...

وای! هزینه ی بیمارستان را از کجا می آوردم!؟ کلیه چند تومان بود؟! من چقدر دارم؟! یک ملیون با گوشی ام سه ملیون... خانه هم نداشتیم... در حیاط بیمارستان می ماندم تا خان جان خوب شود بعدش به قول خان جان خدابزرگ‌است...

باید پول جور می کردم...

افکارم جنون آمیز درهم پیچیده بود و در همان حال بدم هم متوجه بودم که کمرم زیر بار تنهایی، زیر بار بی کسی، زیر بار نداری ذره ذره تا می‌شد و می شکست و پرتقلا راه به جایی نداشتم...



با تکانی که امید به شانه هایم داد شنوایی ام را بدست اوردم، چرا صداها به یکباره قطع می‌شدند و کر می‌شدم! چقدر قطرات اشک هایم درشت بودند!

-پروا رنگت پریده آروم باش قربونت برم.

مقابل پایم روی پنجه پا نشست.

romangram.com | @romangraam