#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_96


خداحافظی و تماس را قطع کردم‌ ولی تا به بیمارستان برسم و از طریق پذیرش جای خان‌جان را پیدا کنم محتویات معده ام مثل آب سماور قل زد!

امید را دیدم در سالن انتظار نشسته بود و صورتش را بین دو دستش استتار کرده بود، یا خدا چرا این قدر دلشوره داشتم، به زحمت پاهای سنگین و بی حسم را روی زمین میگذاشتم و قدم بر می‌داشتم و انگار یک سال کشید تا مسیر چند قدمی تمام شود و کنارش روی صندلی سرد بیمارستان وا رفتم.

سریع سرش سمتم برگشت.

-اومدی پ...

بعد از سال ها سنگ بودن در آن ساعت قطرات درشت اشک از چشم هایم بیرون ریختند، می‌ترسیدم تنها کسم را از دست بدهم، خان جان تنها کسم بود.

-خان جانم کو؟

امید می‌دانست که سال هاست اشک نریخته ام که از دیدن سیل اشک روی گونه هایم با درد تکان شدیدی خورد و سریع صورتم را قاب گرفت.

-نترس پروا نترس! تو اتاقه دکتر ها کنارشن فقط کلیه ش ناراحته نترس.

اشکم همان چند قطره ی درشت بود و بند آمد و جایش بغض روی سینه‌ام خیمه زد.

-ناراحته یعنی چی؟ سنگ داره؟

کلافگی را در سبزی پرحراصش میخواندم.

-نه سنگ نداره، باید دیالیز شه.

به یکباره فرو ریختم.

-یا خدا! پیوند؟

حس کردم کسی کنارم نشست، بدون این‌که حرکاتم ارادی باشد برگشتم، سهیل بود. چند برگه در دستش بود که دست امید سپرد.

-خوبی پروا؟

-خوبم سهیل.

-اوم، پروا برای تشکیل پرونده حضورت نیازه باید چند تا امضا بدی! کاراشو کردیم فقط تو باید بیای پذیرش.

دو دستی پیراهنش را چنگ زدم، نمی دانم چرا ولی می‌ترسیدم برود و جوابم را ندهد، یک چیزی فرا تر از توضیحات امید شده بود.

-چرا باید امضا بدم؟

به امید نگاه کرد.

-نگفتی؟

سریع به امید نگاه کردم بی حرف سرش را میان دست هایش گرفت و سمت زمین خم شد.

romangram.com | @romangraam