#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_92
حرصش را در آوردم که نترسید و سرم داد کشید!
-به خاطر اون دختره س نه؟
ظرفیتم تکمیل شد! با خشم گردنش را گرفتم.
-صداتو برا کی بردی بالا؟
برای نجات خودش از خفه شدن دستش را روی دستم گذاشت.
-هه ها... هاکان؟
رهایش کردم، ارزشش را نداشت دستم به خونش آلوده شود!
-برو بیرون، اومدم پایین نباشی.
-میرم ولی مطمئن باش خاله نمیذاره به اون دختره برسی.
باید سر از ماجرا در می آوردم، در صورتش غریدم.
-از کی حرف میزنی؟
-از... از پروا.
چشم بستم! پروا داشت درد سر میشد برایم!
-چی داره من ندارم؟ هاکان چرا قدر خودتو نمی دونی؟ اون هیچی نیست...
چشم باز کردم.
-یه تار موش میارزه به تو و هفت پشتت!
ناباور خیره ام ماند!
به سیم آخر زدم و از بین دندان های کلید شده ام غریدم:
-به اون خالهت هم بگو به روح ارسلان ببین تاکید می کنم به روح پدرم ارسلان قسم میخورم اگه از صد متری پروا رد بشه کاری می کنم که همگی با هم سکته کنید! پس پاتونو از زندگیم بیرون بکشید!
حرفم که تمام شد فریاد کشیدم: خرفهم شد!
شانههایش از فریادم بالا پرید.
سهیل با حراص داخل امد.
-چه خبرتونه!
romangram.com | @romangraam