#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_91


با اینکه از این‌جور خاله زنک بازی ها که بنشینم و راجع به ازدواج دو نفر که هیچ ربطی به من ندارند نظر دهم متنفر بودم ولی برای اینکه همگی متوجه شوند که عمرا ساناز را به جایی حساب کنم نظر دادم:

-از من میشنوید پسر باجنمیه اردلان خان، مبارکه! به احساسات دخترونه بها ندید رو عقل خودتون پیش برید، ماشاالله خودتون دانای کلین.

گوشی ام را دست گرفتم و بلند شدم.

-ببخشید من‌و! چند تا تماس واجب دارم، سر میز شام میبینمتون!

ساناز گوشه ی تیشرتم را گرفت و نالید: هاکان!

اگر پدر و مادرش نبودند دستش را طوری میپیچاندم که تا یک ماه از دردش مورفین مصرف کند!

با آرامشی ظاهری تیشرتم را از بین ناخون های وحشی اش بیرون کشیدم و بی توجه به نگاه مثلا گریانش راهم را ادامه دادم ولی ول کن نبود و پشت سرم راه افتاد.

-هاکان... هاکان... با تو ام وایسا!

بی اعتنا از پله ها بالا رفتم، کی از دستشان خلاص می‌شدم! نیاز به ندیدنشان داشتم آن هم به مدت یک عمر!

-هاکان، جونِ خاله وایسا گوش کن حرفامو.

داشت روی مخم رژه می رفت! به یک باره چرخیدم که محکم به سینه ام برخورد کرد و از ترس هینی کشید.

-برای چی اومدی بالا؟ حتما باید پاتو خورد کنم تا بفهمی دلم نمی‌خواد کسی پاشو تو حریمم بذاره!

اخم هایش را در هم کشید.



-حتی اگه خفه‌م هم کنی نمیرم پایین باید به حرفام گوش کنی!

- برو لوازمت رو جمع کن و با پدر و مادرت برگرد خونتون داره برات خواستگار میاد.

-خیلی بی رحمی!

-پوف!

داخل اتاقم رفتم، از رو نرفت و پشت سرم آمد.

-ساناز دارم تحمل می کنما با پای خودت برو بیرون!

-من دوستت...

نگذاشتم ادامه دهد و خیلی راحت ضربه زدم.

-من ندارم، حالا برو.

romangram.com | @romangraam