#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_90
این را خوب آمد! آمار همه کس و همه چیز دست اردلان بود و فکر میکرد نمیفهمیم از پیش کشیدن حرفش هدف دارد.
-واقعیتش آقای تارخ بزرگ، پدر مازیار رو عرض می کنم، خواسته برای مازیار خدمت برسه، امر خیره.
مثلا آمده بود من را تحریک کند! به قول سهیل 《وای دست و پام شل شد ترسیدم لرزیدم تو رو خدا بدینش به من!》
صدای جیغ جیغوی ساناز روی پرده ی گوشم خش انداخت.
-عه بابا من از مازی خوشم نمیاد چند بار باید تکرار کنم!
مازی!
پوزخند پهن صورتم شد، نمیخواست و اینطور صمیمی اسمش را مخفف کرده بود! قسم میخورم حداقل یک سال لاو ترکانده بودند! مازیار هم جایی نمیخوابید که زیرش آب برود!
خاله تشر زد: از خدات باشه پسر به اون خوبی!
به به خاله در پوست دومش جاگیر شد! نقش باز قهاری بود!
سهیل با پوزخند رو به اردلان کرد.
-شما که با جناب تارخ رفیق گرمابه و گلستانید اردلان خان، از ما سوال کردنتون جایزه به نظرتون؟
-بله درسته من رو سر امیر قسم میخورم منتها خب جوونا بهتر همدیگه رو میشناسند!
سهیل با چهره ای جدی که فقط من می فهمیدم از خنده رو به انهدام است دست روی شانه ی اردلان زد.
-خیالتون راحت، چی میگه شاعر؛ آهان! پدر کو ندارد نشان از پسر تو بیگانه خوانش نخوانش مازی!
نتوانستم خود داری کنم و به خنده افتادم!
-سهیل اون پسره نه پدر!
خونسرد و بی خیال جواب داد.
-فرقی نداره که پدر مادر خواهر برادر همه فامیلن دیگه!
دوباره ساناز بغ کرده غر زد:
-بابا بگو مازیار پیامبرزاده س آقا ن... می... خوام! من ...
خودش را لوس کرد و حالت شرمزده ای به خود گرفت که البته اصلا طبیعی نبود!
-من کس دیگه ای رو دوست دارم!
به قول سهیل《عوق》!
romangram.com | @romangraam