#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_89


به پایش بلند شدم.

-سلام خاله جان.

دست هایش را باز کرد و با دلبری چشم ریز کرد.

-بیا بغلم ببینم! 《سلام خاله!》 مگه با بغال سر کوچه برخورد کردی، بدو دلم برات تنگ شده!

خنده ام گرفت، درست است کمال همنشینی با اردلان رویش اثر کرده بود و کم از شوهرش نداشت! ولی گاهی همان خاله‌ی واقعی ای می‌شد که دلش برای خواهرزاده اش می‌رفت.

جزء کوتاه قدها به حساب می آمد و نیم متری خم شدم تا صورتم را ببوسد.

-بی معرفت شدی هاکان، نگاه نکن می‌خندم بعدا به حسابت رسیدگی می کنم!

مشتی به بازویم زد.

-من در خدمتم!

پشت چشمی برایم نازک کرد، ایشی کشیده بارم کرد و رفت و کنار همسرش نشست.

ساناز هم در کمال بی رگی خودش را کنارم جا داد.

-هاکان عزیزم حوله ی دور گردنت خیسه گردن درد میگیریا موهاتو چرا خشک نکردی؟

اخم کردم و به جای جواب دادن به عشوه هایش حوله را برداشتم، سریع از دستم گرفت و بلند شد.

پوف! باز چشمش به مادرش افتاد و پشتش به پدرش گرم شد که آزادانه خودش را ساعاتی مثل کنه به تنم بچسباند!

اردلان خوشه‌ی بزرگ انگور را توی پیش دستی اش گذاشت و با هدف مخاطبم قرار داد:

-هاکان جان رفیقت مازیار رو تا چه حد می‌شناسی؟

با شنیدن نام مازیار اخم هایم خودکار در هم شدند.

-تا حدودی.

سهیل طبق معمول خندان میان بحث آمد.

-البته من یکم از 《تا حدودی》 بیشتر میشناسمش! خب حالا چطور؟

اردلان خندید.

-خوبه پسر تو ماشاالله برا خودت کلانتری هستی!

سهیل: اختیار دارین سربازی بیش نیستم در رکابتون!

romangram.com | @romangraam