#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_88


اهرم شیر را سمت آب سرد هل دادم باید یخ می‌کردم تا آن روز نحس را مرور نکنم...

لرزی به تنم افتاد ولی خوشایند بود؛ لااقل ذهنم را منحرف کرد.

حوله پیچ شده از حمام بیرون زدم.

-هاکان جان؟ هاکان عزیزم؟

صدای مامان بود! احتمالا از پایین پله ها!

آرام شده بودم... یعنی در واقع خودم را آرام کرده بودم و الا هنوز قابلیت انفجار را داشتم!

-جانم مامان؟

-عمو اردلان و خاله هیوات اومدن بیا پایین عزیزم.

هه! عمو اردلان! آن مردک عمویم نبود فقط برادر پدرم بود... پدری که از خونش نبودم ولی جانش چرا...

نرمش صدایم از بین رفت!

-میام!

لباس هایم را تن زدم، حوله‌ را روی موهایم انداختم و پایین رفتم‌.

هنوز بعد از گذشت دوازده سال هر بار می‌دیدمش صدایش در گوشم ناقوس مرگ بود:

《جوجه تا قرون آخر اموال برادرم رو از حلقومت بیرون می‌کشم...》

کور خوانده بود که ریالی از دسترنج پدر و خودم را به حیله اش ببازم!

بلند شد و تکیه به عصای تزیینی اش با گشاده رویی خیر مقدم گفت.

-به به ستاره‌ی سهیل ما! کجایی پسر ناپیدا شدی کامل!

در مقابل این مرد لبخند زدنم نمی آمد و نمی دانم چرا لب هایم کج می‌خندیدند!

-سلام اردلان خان بزرگ، هستیم زیر سایه‌تون.



خاله هیوا همراه مامان و ساناز پر سر و صدا و خنده کنان وارد جمع شدند.

مامان: خدا خفه‌ت نکنه هیوا این چرت و پرتا چیه میگی خیلی وقت بود یه دل سیر نخندیده بودم!

خاله هیوا: حالا جریاناتشون ادامه داره، بذار پسرم‌و ببینم یه دلی از عزای دلتنگی دربیارم میگمت.

romangram.com | @romangraam