#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_87


شوکه شد.

-هاکان!

آخ که چقدر آوای اسمم از زبان ساناز منفور بود!

سهیل پشت سرش ایستاده بود و داشت با عشوه ادای ساناز را در می‌آورد، دیوانه که شاخ و دم نداشت!

پله ها را بالا و داخل اتاقم رفتم.

شروع به باز کردن دکمه هایم کردم که سهیل در چهارچوب در ظاهر شد.

-در نیار هنوز سر شبه عزیزم!

-سهیل اعصاب ندارم، لطفا ببند.

خندان داخل آمد.

-چرا این‌قدر منحرفی تو آخه! میگم در نیار سر شبه عزیزم، خاله و عموت رسیدن الانه که مهوش جون احضارت کنه!

با حرص پیراهنم را روی صورتش پرتاب کردم.

-دارم به این نتیجه می‌رسم که تو آدم نیستی جغدی جغد!

با خنده پیراهن را روی تخت شوت کرد.

-به من چه دور و بر شما همه‌ی اتفاق ها نحسه!

حوله ام را برداشتم.

-حواست بهم باشه اردلان‌و نکشم امشب!

-یا اکثر اماما!

در حمام را قفل کردم، نیاز به یک دوش آب گرم داشتم تا کمی آرام شوم.



زیر دوش قرار گرفتم و موهایم روی پیشانی ام ریخت و اب چشم هایم را پر کرد، دو دستم را روی صورتم کشیدم.

صدای اردلان در گوشم اکو انداخت...

-ارسلان خیلی غلط کرده که حق من رو به نام یتیم مهوش زده!

گوشم تیر کشید! لعنتی لعنتی

romangram.com | @romangraam