#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_93


-سهیل این‌و ببر بیرون!

-باشه باشه تو آروم باش.

پایین تیشرتم را گرفتم و با یک حرکت بیرون کشیدم و خودم را روی تخت انداختم!

ساناز با خشم و گریه از اتاق بیرون زد و سهیل نگران کنارم نشست.

-آروم باش هاکان!

ساعد دستم را روی چشم‌هایم سایبان کردم.

-ارومم! فقط زودتر پروا و مادرش رو از اون خونه دور کن!

-باشه نگران نباش امروز ردیفش می‌کنم.

دستم را پایین کشیدم.

-سهیل حواست‌و جمع کن آدرس جدیدش‌و پیدا نکنن، نمی‌خوام برن سراغ پروا میفهمی!

خم شد و پیشانی ام را بوسید، خوب می‌دانست این کارش آرامم می‌کند.

-بسپار به من درستش می کنم.





پروا:

گوشی ام زنگ خورد، اسم امید روی صفحه‌ افتاده بود، از بیماری که منتظر نوبت دهی بود عذرخواهی کردم و انگشتم را روی صفحه موبایلم کشیدم.

-بله؟

-سلام خانوم خوبی؟ خسته نباشی.

از روز خواستگاری با او سرسنگین شده بودم البته می دانستم علت کارش فقط کمک به من بوده و نیتش دل خودش نبوده ولی دلم نمی‌خواست به یک جماعت مخصوصا به خان جان دروغ بگوییم، یک هفته بود که خان جان ذکر «شُكْراً لِلَّه» و «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ» می‌گفت و با هر بار تکرارش از خجالت و شرمندگی دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و در آن فرو روم، از فردای نامزدی هم خودش هم سهیل گیر یه پیچ داده بودند که به خانه ای که اجاره کرده اند نقل مکان کنم ولی هر کار می‌کردم دلم راضی به این کار نمی‌شد و نمی‌خواستم سربارش شوم.

-امید خیلی کار دارم میشه بعدا تماس بگیری؟

صدایش پر از اضطراب بود.

-پروا می تونی مرخصی ساعتی بگیری؟

نگران شدم.

romangram.com | @romangraam