#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_84


پوزخندی عصبی زدم.

-نگران نباشم! داره گند میزنه به زندگیم نگران نباشم!

-هاکان جان سهیل آروم باش، یه فکری می‌کنیم براش فقط به خودت مسلط باش تو خب؟

-من خوبم سهیل.

به خیابان اشاره زدم.

-راه بنداز بی‌صاحابو!

سری تکان داد و ماشین را به حرکت انداخت.

-مامان چیکارم داره اصرار داره زود بریم خونه؟

-چرا من‌و تو این موقعیت‌ها میذارید خانوادگی! چه دشمنی ای با من دارید؟!

باز حاشیه رفتن و مسخره بازی اش گل کرده بود! فریاد کشیدم:

-سهیل!



-خیلی خب بابا چه صدای خرکی ای داری رو نمی کنی الان میگمت! عمو جان و خاله جانتون دعوت تشریف دارن!

با لگد نمی دانم به کجای ماشین کوبیدم که صدای خورد شدن داد اما حرصم خالی نشد، آخر از دست مامان سر به بیابان می‌گذاشتم.

سهیل: شکوندی ماشین‌و!

-نمی‌فهمه دیگه نمی‌فهمه!

-کی؟

-مامان! خواهرش و برادرشوهر گرامیش بیست و چند ساله عین کفتار تو کمین مال و اموالمن و نمی‌خواد بفهمه!

-حالا اینجوری حرص نخور تو که می‌فهمی حواست هست. به صورتم اشاره کرد.

-از حرص کبود شدی!

در حالی که حواسش به رانندگی اش هم بود خم شد و از زیر پایم بطری آب معدنی را برداشت.

-بیا بخور هاکان الان وقت سردرد نیست، امروزم نری به مهمونی مهوش جون هفت جد من‌و بی کفن از قبر میکشه بیرون میچینه جلو روم!

بطری را سر کشیدم که با خنده ادامه داد: حالا بگو چرا بی کفن؟

romangram.com | @romangraam