#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_82


شرت کم!



بعد از بدرقه‌ی مازیار، از شرکت بیرون زدیم و با ماشین من سمت خانه راه افتادیم، به عمد سوالی نپرسیدم تا خودش دهان باز کند ولی پسره‌ی سرخوش داشت برای خودش آواز می‌خواند!

-سهیل بسه سرم‌ رفت.

-کجا رفت؟

چپی نگاهش کردم.

-عین بچه‌ی آدم تعریف کن برام ببینم تو اون خونه چه اتفاقی افتاده که این‌قدر افتضاحه که قابل گفتن نیست!

-چقدر بدبین شدی هاکان! روز به روز داره به اخلاق‌های حسنه‌ت اضافه تر میشه که!

دیوانه شدم از دستش، می‌ترسیدم امید احمق کار دستم داده باشد و سهیل با این پنهان کاری اش حدسم را به یقین بدل می‌کرد.

با خشم و به یکباره فرمان را سمت حاشیه‌ی خیابان چرخواندم و ترمز زدم.

-برو پایین سهیل!

با خنده شانه‌ام را گرفت.

-باشه داداش میگمت چرا حیوان وفا دار میشی!

جوری خیره اش شدم که بفهمد تا چه حد جدی و رو به انفجارم!

-می‌شنوم.

دستش سمت دستگیره رفت.

-خیلی خب پس بیا اینور بشین خودم رانندگی می کنم من جوونم هزار تا آرزو دارم عین اون سری که کم مونده بود بفرستیمون اون دنیا نشه!

خبرش چه بود که مطمئن بود با شنیدنش سردرد به سراغم خواهد آمد! سریع پیاده شدم و جایمان را تعویض کردیم.

-می‌شنوم سهیل بگو مسخره بازی هم دربیاری خودت می‌دونی!

-مسخره بازی چیه مرد حسابی بذار راه بندازم این طیاره‌ات رو میگم!

بی اختیار صدایم بالا رفت و داد زدم: لعنتی میگی یا بزنم گردنت‌و بشکونم از صبح دارم تحمل می‌کنم!

جدی شد، آن‌قدر جدی که اخم هایش بین ابروهایش خط انداخت.

-هاکان قول بده آروم باشی.

romangram.com | @romangraam