#فریاد_بی_صدا
#فریاد_بی_صدا_پارت_78
-بزن سهیل.
اخم های سهیل گرچه کمرنگ بود ولی من دیدمش.
-صبر کن بذار بله رو بشنویم بعد دالام دومبال راه بندازیم.
با اضطراب خیره به صورتم منتطر جواب بود، چه می گفتم؟ در جست و جوی امید برگشتم و درست پشت سرم ایستاده بود، چرا توانایی هیچ کاری را نداشتم! حتی فکر کردن به درست و غلط بودن جریانی که هیچ نقشی در پیش بردش نداشتم.
دستش را داخل جیبش فرو کرد و همراه با یک جعبه ی کوچک بیرون آورد.
رو به خان جان کرد و تازه یادم افتاد خان جان را ببینم، خوشحال بود خیلی خوشحال...
-خان جان با اجازتون؟
وای وای وای نه! امید داشت به خان جان هم دروغ میگفت! بی هیچ اراده ای خودم را با سرعت به خان جان رساندم، شاید میخواستم گوش هایش را بگیرم که سوال امید را نشنود! یا می خواستم دهانش را بچسبم که جوابش را ندهد!یا... یا بهتر بود که چشم هایش را بگیرم که نبیند دارم بزرگترین دروغ زندگی ام را میگویم...
لعنت به تو امید! داشت با نشان کردنم با اعلام نامزدیمان دهانم را برای اجاره ی خانه میبست! خر نبودم میفهمیدم امید هرگز بی خیال من و خان جان نمیشد، امید می دانست من توانایی اجاره خانه را ندارم او داشت باز مهربانی میکرد لعنت به تو امید لعنت... لعنت که نامهربانی کردن هایت هم آخر محبت است!
هاکان:
پشت میزم نشستم، نمی دانم در خانهی امید چه گذشته بود که سهیل برای تعریفش دست دست می کرد و این عصبی ام کرده بود.
-سهیل میگی یا نه!
مسخره بازی اش گل کرد دوباره!
-هاکان می دونی فرق تو با امید چیه؟ تو خشنی لعنتی جذابی! باور کن اینجوری با غضب نگام می کنی دلم هواییت میشه!
نمیخواستم داد بزنم و خودم را کنترل می کردم!
-گمشو بیرون.
-عه بی ادب داشتم ازت تعریف میکردما!
-از صبح داری دست دست می کنی بگو امید چیکار کرده که می ترسی بگی!
-هیچی بابا میگمت حالا کار خاصی نکرده، بذار این مازیار بدترکیب بره بهت میگم، اون دفعه به خاطر سردرد بی موقعت قرارو کنسل کردم، الانم تو اتاق مهمانه، پاشو جا فوضولی کردن تو زندگی این و اون بریم به مهمون عزیزمون عرض ادب کنیم.
نخیر از سهیل حرف در نمیآمد، با این اعصاب خراب مازیار را چطور تحمل کنم!
بلند شدم و دنبالم راه افتاد، داخل اتاق مجلل مخصوص مهمان های خاصم رفتم، البته مازیار برایم خاص نبود که بخواهم برایش مایه بگذارم، فقط میخواستم ابهت و جبروتم را رخکشش کنم.
romangram.com | @romangraam